شمارهٔ ۴
شاه جهان گذشت و ما همچنان خموشکو صد هزار نعره و کو صد هزار جوش
ای تیغ بهر قبضه مسعود خون بباروی کوس بهر رایت بوالفتح برخروش
ای سلطنت چو صبح بدر جامه تا به نافوی مملکت چو شام ببر موی تا به گوش
ای سکه بی عیار بماندی در آن مپیچوی خطبه از خطاب فتادی در آن مکوش
ای تیر آسمان کمر چرخ برگشایوان ترکش مکوکب شه باز کن زدوش
ای تاج عقد ملک چو بگسست خاک خوروی تخت جام شاه چو بشکست زهر نوش
ای چتر کسوت سیه اکنون سپید گشتچون تیغ شه تو نیز کبودی طلب بپوش
شاه فرشته سیرت مسعود درگذشتهمچون فرشته از سر افلاک برگذشت
شاها مگر به عرصه میدان شتافتییا از برای انس به بستان شتافتی
یا چون نظام دادی ملک عراق رابهر قرار ملک خراسان شتافتی
دست ستم ملوک جهان برگشاده اندناگه مگر به بستن ایشان شتافتی
می بایدت که گنج زمین را دهی به بادای شاه زیر خاک مگر زان شتافتی
ای شیر مرد مطلق بر عادت قدیممانا که سوی بیشه شیران شتافتی
یا بر نشاط گوی ربودن به مرغزاربا قامت خمیده چو چوگان شتافتی
نی نی بخواند ناگه سلطان محمدتهم در زمان به روضه رضوان شتافتی
شاه فرشته سیرت مسعود در گذشتهمچون فرشته از سر افلاک برگذشت
ای بوده خسروان را همچون پیامبریپرورده بندگان را همچون برادری
هر دیده از وفات تو گریان چو چشمه ایهرسینه از فراق تو سوزان چو مجمری
از حسرت تو چیست جهان پای در گلیدر ماتم تو کیست فلک خاک بر سری
دی از تو سور بود به هر جا و مجلسیو امروز ماتمی است بهر شهر و کشوری
گوهر اگر ز خاک برآرند ای عجبدر خاک چون نهاد فلک چون تو گوهری
دردا که دهر لشکر عمر تو بر شکستای بارها شکسته به یک حمله لشکری
این طرفه کز وفات پسر شد پدر یتیماندر فراق خسرو چون شاه سنجری
شاه فرشته سیرت مسعود در گذشتهمچون فرشته از سر افلاک بر گذشت
ای آفتاب رفتی و ماهی گذاشتیوی پادشه گذشتی و شاهی گذاشتی
ای نوش کرده زهر گیاهی ز باغ عمرالحق خجسته مهر گیاهی گذاشتی
ای رفته همچو یوسف بر تخت مملکتاقبال را ز هجر به چاهی گذاشتی
رفتی و به هر شاه ملکشاه روز بهالحق ستوده سنت و راهی گذاشتی
تابنده تر ز ماه شهی بر گماشتیافزون تر از ستاره سپاهی گذاشتی
وانگه چو رکن دولت و دین خاصبک برایبهر سپاه و شاه پناهی گذاشتی
بر دعویی که چون تو نبودست هیچ شاهچون امت رسول گواهی گذاشتی
شاه فرشته سیرت مسعود درگذشتهمچون فرشته از سر افلاک برگذشت
شاه جهان ملک شه محمود را شناسصاحب قران ملکشه محمود را شناس
سلطان غیاث دولت و دین جان پاک بودآرام جان ملکشه محمود را شناس
شاهان و خسروان همه کان بوده اند و پسیاقوت کان ملکشه محمود را شناس
پیش از یقین ملکشه محمود را شمربیش از گمان ملکشه محمود را شناس
هر کام و آرزو که سلاطین نتیجه انددر جمله آن ملکشه محمود را شناس
در ملک و عز و دولت و جاه ابد همیتو جاودان ملکشه محمود را شناس