گنج

شمارهٔ ۱۴ - در مدح بهرام شاه گوید

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)۵۵ بیت
ای داده عارض چو گلت رنگ لاله رابا گل فتاده از غم تو جنگ لاله را
همچون قدح پر آب شده ز آتش هوساز آرزوی آن دهن تنگ لاله را
تا آینه جمال تو در روی لاله داشتدر دل زرشک می نخورد رنگ لاله را
بیداد بین که دور شب و روز می کندبا لعل تنگ بار تو هم تنگ لاله را
در ده گلاب لعل که عودیست مشکفاماندر میان مجمر گل رنگ لاله را
آورد ترک و دیلم گردون ز روم رنگتا داد رومی رومی دل رنگ لاله را
خود لاله را چه سنگ ولیکن شکفته بادبختی که برد ماند از سنگ لاله را
آن بخت کیست بخت خداوند تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
خیز ای ربوده مهر تو آرام یا سمینتا عشرتی کنیم به هنگام یاسمین
گلها چنیم از رخ گلرنگ بوستانمیها خوریم از لب می فام یاسمین
الحق غنیمتی بود ار کام خوش کنیماین یک دو هفته بر خوشی کام یاسمین
دام چهار شاخ نهاد است و زین طلسمیک مرغ دل نمی جهد از دام یاسمین
چون گفت یاسمین که منم لاله را قمعلاله به عذر گفت منم جام یاسمین
از آب تر و تازه برآمد عجب مدارگر بر کبود می زند اندام یاسمین
در خاطرم گذشت که ناگه بدین صفتبزمی شود خرم که برد نام یاسمین
آن بزم کیست بزم خداوند تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای چهره منقش ما ماهتاب گلدرسایه تو خیمه زده آفتاب گل
برداشت پرده دار طبیعت حجاب باغبگشاد نقشبند ریاحین نقاب گل
برجست گل چو باد فسونگر به سحر گفتبستم به نام نرگس بیدار خواب گل
درد دلست چون به حقیقت نگه کنیچندان درنگ نی بر چندان شتاب گل
آباد آن دلی که به بستان کنون بودچندان درنگ نی بر چندان شتاب گل
آتش به آب گرچه نپیوندد ای نگارپیوسته دار آتش می را به آب گل
جوری که بر گل از رخ خود می کنی مکنکاخر ز تو بخواهد عدلی جواب گل
آن عدل کیست عدل خداوند تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای جاه تو به ماه تو پیوسته تاج رااز نور مهر سلسله بسته تاج را
بر آسمان نهاد چو مه پایه تخت رابرآفتاب داد به حق دسته تاج را
تختی بود ثبات تو همواره تخت راتاجی بود حیات تو پیوسته تاج را
هر شب که چرخ بندد عقد ستارگانخدمت کند به روی تو یک رسته تاج را
تاج سپهر تا کمر بندگی زندهم در سرای خوب تو بشکسته تاج را
میران چو باد ملک سلیمان که هر که هستچون هدهد است یکسره بگسسته تاج را
از تو بلند قدری برفته ملک راوز تو بزرگ نامی بشکسته تاج را
آن نام کیست نام خداوند تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای لفظ درفشان تو پیرایه دار تختاز روز تو خجسته شده روزگار تخت
هم پای مرد ملکی و هم دستیار دینهم پادشاه تاجی و هم شهریار تخت
رای چو آفتاب تو از روی چون مهتآورد تحفه گل و بخت از بهار تخت
هر ساعتی که بار دهی اختران چرخآرند نور دیده زرین نثار تخت
تخت زرت چو مشرق و ظل خدای گشتبگذاشت تاج چرخ ز تخت غبار تخت
بود آرزوی تخت جمال مبارکتایزد نهاد آرزو اندر کنار تخت
تابنده باد تا که ز جودت گشاده شددستی که هست تا به ابد دستیار تخت
آن دست کیست دست خداوند و تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
ای جفت آسمان ز جلال تو طاق چترنگذشت و مگذراد ز تو اتفاق چتر
مطرح شعاع سعد ز رویت جهان ملک؟بستان سرای بخت ز رویت رواق چتر
هم مشتری ز صورت تو همنشین تختهم زهره از وثاق سعادت وثاق چتر
چون رنگ چتر تو شب معراج دولت استجز نقره خنگ چرخ نزیبد براق چتر
ای رای تو نموده شب و روز ملک دینگاه از هلال رایت و گاه از محاق چتر
جوزا ز شرم منطقه بگشاد چون بدیدنام ترا نبشته به زیر نطاق چتر
منت خدای را که به فرت متوجستفرقی که ایمن است ز بیم فراق چتر
آن فرق کیست فرق خداوند تاج و گاهسلطان یمین دولت بهرامشاه شاه
شاها ز صفه فلکت بارگاه بادافزون ترت ز ذره و انجم سپاه باد
شمشیر تو حسود ترا بدسگال بساقبال تو مطیع ترا نیکخواه باد
گر حاسدت چو چشمه خورشید مطلع استچون سایه تنگ بند به زندان چاه باد
از میل صبح دیده سعدش سپید گشتاز نیل شام چهره بختش سیاه باد
ای مطرب تو زهره و ساقیت مشتریجام تو آفتاب و حریف تو ماه باد
هر در که طبع بنده برآرد ز بحر غیبپیرایه عروس ثنای تو شاه باد
بر دعویی که نیست چو من در همه جهانهر بیت از این قصیده به حجت گواه باد