شمارهٔ ۱۵ - در مدح دولت و اقبال دولتشاه بن بهرام شاه
لاغری کامید اهل شرک را لاغر کندبهر او از شهپر خود نسر طایر پر کند
رهبر احداث شد زان کارها برهم زندهمره تقدیر شد زان حالها دیگر کند
هر کرا تیغی بود برکف حنا برکف کندهر کرا خودیست برسردامنی برسر کند
هر زمانی روی سیم خصم گردد زرد از اوکیمیا دارد مگر زان سیمها را زر کند
از جگرها چشمه بگشاید ز رگها جوی خونهیچ چیزش درجهان داند که او ابتر کند
کی بود ممکن که هرگز سر به دیوار آیدشکاهنین دیوار اگر بیند هم از وی درکند
برگشاده چشم و بنهاده ز سر بر دیده گوشتا کجا خود دشمن شاه جهان سر برکند
مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
عاشق قدحم که کس نشناسد او را از هلالتا نیاید در مکینش باز نپذیرد کمال
گرچه روزش پی نهد با بندگانش درکمینورچه شکلش کم بود با دوستان جوید وصال
استخوان فتح را فرخنده چون فر همایتا ثباتش فتنه را افکنده در وهم زوال
شد مگر زو تیره ماه نو که تا بد ماه ماهیا دهد قوس قزح را رنگ کاید سال سال
عقلش ار رنگین قبا دارد بود حق الیقینخلقش ار سیمین کمر خواند بود خیرالمقال
بشکفد گل در زمان برسینه دشمن چو اودر دلش ناگه ز خار تیز بنشاند نهال
گر ندیدی نیم چرخی در کف ماه تمامبنگرش در دست آن کو هست ملت را جلال
مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
خسروی کو را به لطف خود همی حق برکشدخاکپایش چرخ چون در چشم خود اندر کشد
تیر سوی خصم او هدیه همی پیکان بردتیغ پیش دست او تحفه همی گوهر کشد
بوی عدلش چون بیابد شرع دل بر جان نهدپر تیرش چون ببیند کفر سر در برکشد
همچو موران در زمین و چون کلنگان در هوادشمنش بازیچه باشد اگر صف برکشد
فتنه نندیشد که در خم تیر اندازد نبیندکفر نگریزد که سوسن در چمن خنجر کشد
کار کار او ولی از خویش حالی بایدشآن چنان غره که گوئی غاشیه اش اختر کشد
شکل کار اوست با حاسد بعینه آن چنانکبا سلیمان ملک و هدهد منت افسر کشد
مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
شهریارا هر کجا هستم به فرمان توامخاک بوس درگهت چون نقش ایوان توام
گرچه هفت اختر به هفت اقلیم ننماید چو منچون چهار ارکان من اندر چار حد زان توام
دامن خورشید اگر شب بر ندارد گو مدارچون من اندر ظل خورشید گریبان توام
هر دمی باید که جانی باشدت پیوند جانگرچه باید کرد جان خویش بر جان توام
چون گیا در مدحت اینک سر به سر گشتم زبانتا بدانی شاکر دست چو باران توام
عمر باقی یافتی زین مدح جان افزای منای خضر دولت به حجت آب حیوان توام
بر من آن داری که برحسان ز احسان جد منلاجرم گرچه حسن نامست حسان توام
مفخر دیهیم و گاه و زینت چترو کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
پیکری کو فتح و نصرت را به حق جان آمده استرشک رخش رستم و تخت سلیمان آمده است
زخم نعلش نقشبند مرکز خاکی شده استگرد سمش توتیای چشم کیوان آمده است
شکل او گویست زان پایش چو چوگانی بوددست اوتیراست از آن گوشش چو پیکان آمده است
از نکوئی چشم ازو برداشت نتوان ساعتیچشم بد دور است نیکو صورتی کان آمده است
هست چون کشتی و گردد آتشین دریا سرابآیت است این خود که آتش اصل طوفان آمده است
بی چهار ارکان نباشد یک زمان عالم به پایعالم است اینک از آن با چار ارکان آمده است
نی غلط کردم براق است او ولیکن از بهشتبهر عز شاه هندستان به فرمان آمده است
مفخر دیهیم و گاه و زینت چترو کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
گوهر خاکی که آمد آسمان هم رنگ اوشد بریده پای خصم از گام همچون خنگ او
در نیام تنگ و تاریک ارچه محبوسش کنیوهم هم بیرون نیارد وقت تنگاتنگ او
صبحدم روی افق رنگین اگر گردد سزدزانکه تیغ صبح رنگ آرد چنان از رنگ او
از گریبان نیام او چو آرد سر بخشمبر فلک مریخ دامن برکشد از جنگ او
بس گران سنگ است هرگز صلح نپذیرد برزمتا بد اندیشان در این بدهند جان هم سنگ او
از دل سنگ آید او بیرون عجب نبود اگرسال و مه باشد به دلهای چو سنگ آهنگ او
او چو در چنگ جلال دولت آید روز کاردر دلم ناید که فتنه جان برد از چنگ او
مفخر دیهیم و گاه و زینت چتر و کلاهصورت اقبال دولت شاه بن بهرام شاه
ای به حق یاریگرم انصاف حق یار تو بادمردی و آزادمردی تا ابد کار تو باد
دل به صد پاره عدو زان تیر دل دوزت که هستدر تنش خون خشک زاب تیغ خون خوار تو باد
بخت و دولت همچو دین خود مایل ذات تواندفتح و نصرت همچو من مشتاق دیوار تو باد
مملکت ثابت ز عزم چرخ پیمای تو گشتفتنه خفته از نسیم عدل بیدار تو باد
چرخ دوار ار بفرمانت نگردد ساعتینیم چرخ تو بدست چرخ دوار تو باد
عالمی کردی بنا و ساختی در وی مقامعالمی در عالمی ایزد نگهدار تو باد
ای شده کردار خوبت پایمرد عالمیدستگیر تو به روز حشر کردار تو باد