گنج

شمارهٔ ۱۳

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)۵۵ بیت
یارب این مائیم و این صدر رفیع مصطفاستیارب این مائیم و این فرق عزیز مجتباست
یارب این مائیم و این روی زمین یثرب استکاسمان را هفت پشت از رشک یک رویش دوتاست
خوابگاه مصطفی و کعبه مان از پیش و پسبارگاه و منبر حنانه مان از چپ و راست
یارب این راحت که ما دیدیم در دوران که دیدیارب این دولت که ماداریم درعالم کراست
یارب این روضه است و این گلهای رنگین زان اوستیارب این مائیم و این دلهای سنگین زان ماست
در دل سنگ آب و آتش زین سبب رقاص گشتای دل ار سنگی پس آخر آتش و آبت کجاست
سرفراز ای مردم دیده کزین هر ذره ایسرمه از خاک کف پای نبی الانبیاست
سلموا یاقوم بل صلوا علی الصدر الامینمصطفی ما جاء الا رحمة للعالمین
منت ایزد را بدین گردون اعلا آمدیممنت ایزد را بدین درگاه والا آمدیم
اشکباران با دل پرآتش و چشم پرآبهمچو ابر تیره از پستی به بالا آمدیم
لب به مدحت برگشاده چون عطارد تاختیمجان به خدمت بر میان بسته چو جوزا آمدیم
مه بسی بینیم چون بر اوج گردون برشویمدر بسی چینیم چون در قعر دریا آمدیم
از رخ جوزا گل افشانها کند روح الامینبر سر ما چون در این روضه تماشا آمدیم
حاجب لوانهم جاؤک ما را بار دادتا نپنداری که بی دستوری اینجا آمدیم
ذره ای بودیم زیر سایه ای پنهان شدهآفتاب دین چو برما تافت پیدا آمدیم
سلموا یاقوم بل صلواعلی الصدر الامینمصطفی ماجاء الا رحمة للعالمین
ای که هرگز هیچ ملت چون تو پیغمبر نیافتهیچ دین در دور عالم چون تو دین پرور نیافت
جبرئیل آن پیک حضرت با هزاران پر نورسایه گرد براقت را بوهم اندر نیافت
آسمان کو بر در رحمت معلق حلقه ایستهمچو کرسی عرش را جز حلقه بر در نیافت
هر که از خاک کف پای تو تاج سر نساختدست چون بر کرد تا دستار جوید سرنیافت
خصمت از بهر جراحتهای هفت اندام خویشگرچه اندر هفت دوزخ جست خاکستر نیافت
جان شیرین داد و از تلخی جان کندن نرستشور بختی کز نمکدان لبت شکر نیافت
هر که تخم حاجتی درکشت امیدی فکندبی درودت هیچ ندرود وز کشته خود برنیافت
سلموا یاقوم بل صلواعلی الصدر الامینمصطفی ماجاء الا رحمة للعالمین
ای دل پر درد تو مهمان سرای جبرئیلجز چنان دل کی تواند بود جای جبرئیل
آشیان طوطی نطقت برون آسمانگلستان بلبل نعتت و رأی جبرئیل
آنچه تو بی جبرئیل از راز گفتی با خدایکس نداند هم تو دانی و خدای جبرئیل
گرچه طاوس ملایک جبرئیل آمد ولیکهست دیدار همایونت همای جبرئیل
خوب نبود پای طاوسی ز خاک در گهتچو سر هدهد متوج گشت پای جبرئیل
چون فرود آمد که بود او جبرئیل مصطفیچون تو پذرفتی که بود آن مصطفای جبرئیل
وحی اگر چه منقطع شد لیک هرساعت فتددر خم گردون ندای این صدای جبرئیل
سلموا یاقوم بل صلواعلی الصدر الامینمصطفی ماجاء الا رحمة للعالمین
ای گزیده سالکان گرم رو راه تراسرکشان گردن نهاده ریقه جاه ترا
هر سحرگه گنبد آیینه گون برداشتهصد هزاران صیقل پر نور یک آه ترا
آفتاب از کلک زرین بر رخ سیمین ماهفتح نامه ساخته نصرمن الله ترا
روی مه بشکافتی این بود جرمت والسلامکان سگان بشکافتند آن روی چون ماه ترا
چون مه نخشب سوی چاه آمدی هر نیم روزچشمه خورشید اگر دریافتی جاه ترا
غرفهای خلد دهلیزی است ایوان تراحلقهای چرخ زنجیریست درگاه ترا
شهپر سیمرغ مشرق باز نگشاید ز همتا خروس این حرف ناموزد نکو خواه ترا
سلموا یاقوم بل صلواعلی روح الامینمصطفی ماجاء الا رحمة للعالمین
ابر رحمت مهتر ازان دست چون جیحون فرستتشنگان را شربتی گر ممکن است اکنون فرست
گر گشائی چشمه ای زان چشمه پر نم گشاور فرستی نافه ای زان نافه پر خون فرست
قصه این خاکبازان را بخواندستی برازچو پسندیدی به نزد ایزد بیچون فرست
هر دعا کین جمع کرد و هر ثنا کین بنده گفتبر زمین مگذار و یک یک را سوی گردون فرست
لاف فرزندی نیارم زد درین خضرت ولیکخدمتی کردم ز حضرت خلعتی بیرون فرست
سیم و زر قدری ندارد نیستم دربند آناز قبول خویش زنجیری بدین مجنون فرست
یا رسول الله سزاواری که گویم: ای خدابر رسول الله درود از هر چه هست افزون فرست
سلموا یاقوم بل صلواعلی روح الامینمصطفی ماجاء الا رحمة للعالمین
ای دل پر درد وقت آمد بیا درمان بخواهبایدت صد گنج شادی یک غم ایمان بخواه
هرزمانی گوئی که شد کشت امیدم سخت خشکابر رحمت هست بر سر هین بیا باران بخواه
گر همی خواهی ز دست نفس اماره خلاصهیچ عذری نیست و هم عدلست و هم سلطان بخواه
یا رسول الله حدیث بندگان با حق بگوییا ولی الله گناه امت از یزدان بخواه
یا نبی الله به رحمت حجت ایشان بپرسیا صفی الله به فرصت حاجت ایشان بخواه
یا حبیب الله تو شکر این گرانباران بگوییا امین الله تو عذر این گنه کاران بخواه
ما سر رشته صلاح خویشتن گم کرده ایمهر چه می باید تو دانی و توانی آن بخواه