گنج

شمارهٔ ۱۰ - در ترجیع بند در مدح مجدالملک گوید

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)۳۹ بیت
ای جهان از عکس تو گلگون شدهچون بهارت حسن روزافزون شده
در هوای آفتاب روی توآسمان از دائره بیرون شده
بی تو ای دیوانه رویت پریمردم چشم مرا دل خون شده
تا مگر پی کور گردد چشم بدچشم نیکوی تو در افسون شده
دل فرو شد در زمین از سهم توزانکه بود از گنج غم قارون شده
زلف تو کان هست دل را پای بندبوده در دست من دل خون شده
گلبن حسنی که بادا نوبهاربر تو ای مخدوم من میمون شده
صاحب صاحب نسب مخدوم منعمده دولت قوام الدین حسن
دل که با زلف تو حالی می کندجان ما را بدسگالی می کند
جان چو دل از تو نخواهد رست لیکشوخیی دان آنکه حالی می کند
سایه تو دید خورشید و هنوزدعوی صاحب جمالی می کند
کرد خالت حال من همرنگ خویشاز چه رو این لاابالی می کند
خال تو در قصد جان من شدهجان من بی قصد خالی می کند
نقش روی چون نگارت بر دلمدست عشق لایزالی می کند
عشق ما را تا ابد باقی ذکرسایه شمس المعالی می کند
صاحب صاحب نسب مخدوم منعمده دولت قوام الدین حسن
سروری کو را سعادت بنده گشتروز ملک از طاعتش فرخنده گشت
عهد عدل ز رحمت او تازه شدجان شکر از نعمت او زنده گشت
دولت او دوست را انصاف دادلاجرم اینک چنین پاینده گشت
روی لعل جان عیارش بین که هستنقد این پیروزه گردنده گشت
کام چون خوش کرد چرخ از حاسدشصبح صادق را دهن پر خنده گشت
خواست بد خواهش مرادی کان مبادخواست عادت کرد تا خواهنده گشت
من که سلطان سخن گشتم به حقدولتش بین خواجه من بنده گشت
صاحب صاحب نسب مخدوم منعمده دولت قوام الدین حسن
ای صلا در داده جود عام توابر دریا غرقه انعام تو
چشمهای آسمان خوش شنوگوش های گشته بر پیغام تو
کیست حاسد دوستکام از سعی توبی زبان باد ار نجوید کام تو
دل که از مهر تو دارم عاریتبس گرانبار است زیر نام تو
عقد سیار است غیب اندر شبیبسته ام برگردن ایام تو
جز چو من سیمرغ که تواند فکنداین چنین یک دانه اندر دام تو
حرز دولت گر کسی خواهد ز بختگرم برخواند خطاب نام تو
صاحب صاحب نسبت مخدوم منبنده دولت قوام الدین حسن
تاج روز از رای تو پر نور بادطاق چرخ از قدر تو معمور باد
ظل ملک از یمن تو ممدود گشتکاردین بر رأی تو مقصور باد
منزل تو شاهراه مردمیستمرکز تو جلوه گاه حور باد
گرچه آن منشور من مسطور مانداین سخن در حق تو منشور باد
سال و مه عمر تو و شاهان توهمچو این نوروز روز سور باد
روز نیک حاسدت چون چشم بدچشم بد از روزگارت دور باد
حق نعمتهات کان نتوان گذاردگر بنگذارد حسن معذور باد