گنج

شمارهٔ ۹ - در مدح حسین بن حسن گوید

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)۵۳ بیت
لشکری یار من امروز سر آن داردکه دلم همچو سر زلف پریشان دارد
لؤلؤ چشم مرا کرد به رنگ لالهآنکه از لاله و لؤلؤ لب دندان دارد
چون سکندر ز سفر هیچ نمی آسایدگرچه در چاه زنخ چشمه حیوان دارد
در غریبی به همه حال بیابد ملکیکه رخش معجزه یوسف کنعان دارد
چشم ترسا ببرد چون فکند در غربتکه چو خورشید هم از نور نگهبان دارد
عزم رفتنش حقیقت شد سبحان اللهکه هنوز این دل سختی کش من جان دارد
بر دلم درد خداوند نگردد که دلمشرف بندگی خاصه سلطان دارد
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
رفتن یار سفر پیشه من تنگ افتادبا که گویم که میان من و دل جنگ افتاد
دل مرا طیره رها کرد ولی باز گرفتچکنم دل چو دلارامم هم سنگ افتاد
این چه نقش است کزین نقش در آب چشممهمچو در آتش رخساره او رنگ افتاد
بودی از دیدنش آیینه چشمم روشنآه کایینه زنم در خطر زنگ افتاد
بس نبود آنکه چو قندیل همی سوخت دلمتا در آن قندیل از بخت قضا سنگ افتاد
زان رخم زرد پر از گرد چو آبی است که اوده دل و کژ دل ماننده نارنگ افتاد
دولتش بادا همره که چو تاج الدولهناگهانیش به سوی سفر آهنگ افتاد
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
پسرا بو که مرا باز فراموش کنیوین دل تنگ چو آتشکده پر جوش کنی
بازی روبه از آن چشم چو آهو چه دهیتا مرا خفته و بیدار چو خرگوش کنی
حلقه حلقه است سر زلف تو آخر چه شودکه بیاری تو از آن حلقه و در گوش کنی
دوش بر من زفراق تو جهان شد تاریکترسم امروز که تاریک تر از دوش کنی
گه گه ار دانی کز تو نشود چیزی کمیاد کن تلخی عیشم چو مئی نوش کنی
بوفائی که نداده است خدایت هرگزکه مبادم که مرا باز فراموش کنی
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
زین جوان بخت جهان باز جوان خواهد شدهر چه در خاطر من گشت همان خواهد شد
آز در سیری او رو به یقین خواهد گشتگنج درهستی او رو به گمان خواهد شد
شاخ در باغ معالیش ثمر خواهد دادآب در جوی معانیش روان خواهد شد
چرخ بوسنده پایش چو رکاب آمد زودملک در طاعت دستش چو عنان خواهد شد
تیر گردون ز پی مدح سگالش چو قلمهم گشاده لب و هم بسته میان خواهد شد
سود عمرست مرا مدحش از آن کم نکنمپیش جانم که در این کار زیان خواهد شد
قرة العین جلالست و در اوج جاهشدیده چرخ به حیرت نگران خواهد شد
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
ای گل تازه که در ملک به بار آمده ایدر دل خصمان بادت که چه خار آمده ای
پایدار است نکو خواه تو چون سرو از آنکوقت رادی همه کف همچو چنار آمده ای
آشنا بط بچه را هیچکسی ناموزدباز خردی نه عجب گر به شکار آمده ای
حق همی داند و سلطان جهان و صاحبکه پسندیده و شایسته کار آمده ای
بر زمین آئی و بر چرخ عطارد گویدکه لطافت همه را در همه بار آمده ای
گل دلها ز تو گر شاد بخندید سزدکاندرین خلعت همرنگ بهار آمده ای
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
دوستکامی که در آفاق چنان نیست منمزانکه پرورده مخدوم زمانه حسنم
بلبل نعمت فضلم چو علی وچه عجبکه شکفته است گل خلق نبی در چمنم
این کم از شعر عمادیست اگر با شش ماهبرقم کلک عطارد بنگارد سخنم
ای گل باغ جمال و قمر چرخ جلالهست امیدم که ز تو گوی به میدان فکنم
زود چون بید بر اقبال تو حالی نکنمدیر چون سرو در ایام تو دستی نزنم
دل چون بحرم بر تو ز همه گرم تر استکه برین مدح تو در می نهند اندر دهنم
زانکه برده است لبم شهدی ازین بردی خوشبوسه می آرزوی آید ز لب خویشتنم
آن به حق خواجه و مخدوم ولی نعمت منآرزوی دل و اقبال حسین بن حسن
سرو را طارم ازرق در و درگاه تو بادکمر جوزا شایان کمرگاه تو باد
ظل حق جلوه گر رای چو خورشید تو شدچرخ پیرانه سر این دولت پر ماه تو باد
منبع جود و بزرگی کف بخشنده تستمطلع نور الهی دل آگاه تو باد
فی المثل حاسدت ار چشمه خورشید بودراست چون سایه اسیر حرس جاه تو باد
ای ز قحف سر دشمن شده تیغت پرآبطاس افلاک پر آواز عفاالله تو باد
چو زحل مایه ادبار بد اندیش تو گشتمشتری دایه اقبال نکو خواه تو باد
هر کجا روی نهی چون فلک پیروزهنجم پیروزی در کوکبه همراه تو باد