شمارهٔ ۷۸
منم در عشق تو جسمی و جانیکشیده پوستی بر استخوانی
نه جز گریه مرا پشت و پناهینه جز ناله مرا نام و نشانی
تنی مانده چه تن محنت سرائیدلی رفته چه دل درد آشنائی
نداری باک از چون من غریبینیاری رحم بر چو من جوانی
سراپای جهان گشتم ندیدمچو تو اندک وفا بسیار دانی
سبک بربایدم موری دگر بارکنی یادم بیایی و بخوانی
زبان تلخ داری ای پسر لیکچو گفتار حسن شیرین دهانی
در این شیرین دهان از بخت شورمعجب نبود بدان تلخی زبانی