شمارهٔ ۷۷
جانا تو به دیگران چه مانیکاسایش جان یک جهانی
چون یوسف توتیای چشمیچون عیسی کیمیای جانی
تا چند بود چو گل دو روئیچون سوسن چیست ده زبانی
در حسن چنان که آن توان گفتشکر ایزد را که آن چنانی
خاکی شده ام چو سایه تودر پرده نور خود نهانی
خود را همه در میان نهادمزیرا که تو یار بی میانی
جان تو که جان من نبیندبی روی تو روی زندگانی
اکنون که همه به یاد دادمدر عشق تو آتش جوانی
اندیشه چه سود گر تو آنرابو می نهاد این زمانی؟
چون غرقه شدم ز آب دیدههر دم چه بر آتشم نشانی
آواره مکن ز خان و مانمگر هیچ مرید خاندانی
هر شب گویم به عشوه دل رارنجی مکش ای دل ارتوانی
یکبارگی از وصال آن بتنومید مشو به بدگمانی
جهدی میکن چنانکه آیدباشد که نکو شود چه دانی