شمارهٔ ۴۹
ای کرده همه بدی به جایمدریاب که شد ز جای پایم
نزد تو کجا برآید ای جانگر من به طفیل تو برایم
انگشت نمای خلق گشتموز خود جلدی همی نمایم
مفزای تو در جفا که من خوددرکاهش خویش میفزایم
دل در کله تو گرچه پست استروزی کلمات برگشایم
من نور سلاله رسولممن بنده سایه خدایم
بهرامشه آنکه زیبد او راگر گوید ز مه منم بجایم
جوزا کمر و زحل محلممه رایت و آفتاب رایم
حکمی است که تا جهان بپایداز بهر جهانیان بپایم