شمارهٔ ۳۶
هر آینه که دگر بایدم گزیدن یارچو یار من ز من و مهر من شود بیزار
چه غم خورم ز پی او که غم نخورد مراز چند گونه توان بر دلی نهادن بار
اگرچه نرگس چشمست و گرچه مشکین زلفبه قد چو سرو و به رخ مه ولی به پنج و چهار
چو برگرفت دل از من چرا روم بر اونه من نیابم یار ار دگر گزیند یار
دگر گزینم و یکسو نشینم از ره اوتن عزیز و دل خویشتن ندارم خوار
شکسته عهدا چندین جفا به من منماکه مهرت اندک گشت و جفای تو بسیار
مرا نگارا با تو زبان خلاف دل استخلاف گفتار آید مرا همی کردار
دلم همیشه هوای تو جوید ای بت رویوگرچه دیگر گوید زبان من گفتار
گمان مبر که دل از مهر تو بگردانمبه نیک و بد صنما هیچ روی هیچ شمار
اگر وفا کنی ای ماه روی دارم چشموگرنه باری از من وفا تو چشم مدار