شمارهٔ ۳۳
آخر دلم به آرزوی خویشتن رسیدو آنچه از خدای خواسته بودم به من رسید
آن مه که کرد طوفی سوی شرف شتافتوآن گل که رفت سالی چمن رسید
دل رفته بود و جان شده منت خدای راکان دل به سینه آمد و آن جان به تن رسید
خوش خوش گشاده بلبل مژده چو گل دهنکان طوطی شکر لب شیرین سخن رسید
شاهی که از نهاد کمند زره درشبا تیغ آفتاب شکن در شکن رسید
نقاش صنع چهره خوبش همی کشیدبیکار شد چو کار به شکل دهن رسید
در بوستان حسنش بنگر که چون بوقتنوباوه شکوفه ز برگ سمن رسید
گفتم ز لعلدان لبش باده چنمچون برسمن بنفشه توبه شکن رسید
برشادی رسیدن شاهی که بر دلشاز جان ندای اذهب عنی الحزن رسید
بهرامشاه شاه که در ملک دولتشآنها کزو به بنده مخلص حسن رسید