گنج

شمارهٔ ۲۸

لبم از بوس او شکر چیندگوشم از لعل او گهر چیند
از گریبان چو او برآرد سرحور دامن ز شرم درچیند
در فراقش ز اشک و چهره منمرد باید که سیم وزر چیند
باغبان صبحدم نداند چیدهر دم آنچ از رخش نظر چیند
آری آری چو آفتاب آمدماه در حال مهره بر چیند
خلق او خلق شاه را ماندکه از او دل گل و شکر چیند
شاه بهرامشه که خنجر اواز سران در مصاف سرچیند