شمارهٔ ۲۶
یار چون عیسیم به ماه بردباز چون یوسفم به چاه برد
مردم دیده را عروس رختروی بسته به جلوه گاه برد
آینه گر صفای او بینددست چون صبحدم ز ماه برد
جز سخنهای همچو الماسشدر و یاقوت او که راه برد
طوطی جان من رسید به لبتا از آن لب شکر گیاه برد
چه شود گر صبا سپیده دمیتک در آن طره سیاه برد
پس بدان بوی قصه های حسنگرچه زار است پیش شاه برد
شاه بهرام شاه مسعود آنکه ازو ملک آب و جاه برد
دولت تازه بهر او هر روزتحفه نو به بارگاه برد
چرخ سیمین مگر به خدمت بازآفتاب زرین کلاه برد