شمارهٔ ۲۵
روح ز تو خوبتر به خواب نبیندچشم فلک چون تو آفتاب نبیند
تشنه آب حیات چشمه نوشتغرقه به نوعی شود که آب نبیند
عشق تو در دل نشست و خاست نخواهدتا وطن خویش را خراب نبیند
زانکه چکد لؤلؤ خوشاب ز چشممچشم تو در لؤلؤ خوشاب نبیند
سینه همی درد را به درد ندانددیده همی خواب را به خواب نبیند
نیست عجب با گشادنامه خطتکز گره نافه مشک ناب نبیند
بیهده باشد سؤال بوسه حسن رابر لب او چون ره جواب نبیند
خوی نکوی تو رأی وصل کند لیکبخت بد مات هم به خواب نبیند