گنج

شمارهٔ ۹۵ - در مدح ابوعلی حسن احمد گوید

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: ی۳۱ بیت
زهی مبارک فال و زهی خجسته بنیکه چرخ برتو سعادت کند نثار همی
به پیش شکل تو ناقص گذاردش آذربه پیش نقش تو مثله نمونه مانی
مرافق تو گشاده چو عرصه عالممؤانس تو کشیده بگنبد اعلی
گذشت قاعده تو ز مسکن قارونرسید کنگره تو به موقف عیسی
تو آسمانی اندر علو و اندر تومجره وار یکی آب ساخته مجری
ز عکس آب روان و صفای دیوارتیکی سه گردد مهمان چو سازدت ماوی
چگونه آبی آبی که صورت دیوارحیات یابدی ار باشدی از آتش غذی
نشان کوثر اگر خوانیش رواست که هستنهال دولت صاحب نمونه طوبی
برو نهاده یکی سلسله چو بر مجنوناگر چه هست مر او را لطافت لیلی
نهاده صورت یکتای تو و گوش بدرکه تاز آمدن سایلی رسد بشری
صدای گنبد تو در موافقت آیدز بهر خواندن مهمان چو در دهند ندی
چنین همانا زان گشته تو مهمان دوستکه سوی تو نظر کرد خواجه دنیی
ابو علی حسن احمد آنکه زو پرسندهمه بزرگان در شرع مکرمت فتوی
مؤیدی که به نزدیک ابر بخشش اوهمه کسیر نماید مروت کسری
ز جود فربه او جسم آز شد لاغرز کلک لاغر او جسم مردمی فربی
خهی ز جود تو یک قطره دجله و جیحونزهی ز حلم تو یک ذره بوقبیس وحری
چه دیده ای تو هنوز از سعادت ازلیکه از هزار گل تو شکفته نیست یکی
سلاله ملکی سازد ای امین ملکسعادت ازلی ساید ای امین هدی
ز بهر حاسد تو توتیای بی خوابیبرای ناصح تو کیمیای استغنی
از آن مهم نهانی که شه ترا فرمودچنان خبر بود از عین کارهات همی
که گرد و پیکر ملک دگر بر اندیشدکند عطارد آن حال را بتوانهی
ملک چو دست ترا برسخا سواری دادگرفت بخل ز بیم نیاز خر بکری
بزرگوارا من بنده را بپرور از آنکه جز حریم توام نیست ملجاء و ماوی
چو من به تربیت تو همی زنم لافیچنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی
مراست شعری در مدح تو بلند چنانکبدانکه هست چو شعری که نیست او شعری
همی دهی ز رو دیبا همی ستانی مدحبلی بزرگان چونین کنند بیع و شری
بنا نهادی قصری که هستش اوج و حضیضچو قدر تو به ثریا چو حلم تو بثری
برو درین دهه عید می شتابد خلقچو حاجیان به سوی کعبه از صفا و منی
چنان که کعبه ملت بنا نهاد خلیلخجسته کعبه دولت بنا نهاده توی
همیشه تا که بروید به بوستان سوسنهمیشه تا که بتابد بر آسمان شعری
بسان شعری رای تو باد تابندهچو لاله روی حسودت به خون دیده طلی