گنج

شمارهٔ ۹۱ - در مدح خداوند زاده خسرو شاه گوید در جواب امیر معزی

ای یافته از چهره تو حسن کمالیداده است جمالیت خدا و چه جمالی
از دیده من عشق تو انگیخته نیلیوز قامت من هجر تو پرداخته فالی
چون زلف تو شد حالم و این از همه خوشترکاندر خم زلف تو دلم دارد حالی
نادیده کمالت که گمان برد که هرگزخوشتر ز شکر کوزه بود بسته سفالی
دل سوخته چون لاله ازینم که پی تستبر گل ز دل تنگ پدید آمده خالی
هجران تو دیدم که بگشتم به ضرورتاز مملکت وصل تو قانع به خیالی
بر بود ز من خواب که تا نیز نباشداز خیل خیال توام امید وصالی
بر چرخ هلالی که پدید آید یک چنداز دست محاقش نبود بیم زوالی
این نادره بشنو که مرا بیم محاق استاکنون که ز عشق تو شدم همچو هلالی
میم دهنت عین جمل است و مباد آنکدر عین جمال تو رسد عین زوالی
هر گه که کنم قصد سؤال از لب لعلتتا بوک ببوسی بودم از تو مثالی
اقبال مرا گوید کای نادان هی هیدر دولت خسرو تو نه محتاج سؤالی
خسرو شه بهرام شه که شاه جوان بختکایام نیاورد چنان خوب خصالی
کیوان سخطی مهر اثری چرخ محلیباران حشمی بحر کفی ابر نوالی
ای دهر گرفته ز تو فری و بهائیوی ملک فزوده ز تو جاهی و جلالی
بد خواه تو هر گه که به بی دولتی خویشآگه شود و آیدش از خویش ملالی
از کوتهی عمر بود شاد نداندکز بیم تو با او گذرد روزی سالی
تا نام بزرگ تو پدید آمد نه نشستازجود تو بر هیچ طمع نام محالی
خون همه اعدای تو چون شیر حلال استوین طرفه که در عمر نخوردند حلالی
ای شاه جهان طوطی شکر لب بستانخوش خوش که کنون باز کند پری و بالی
گه برق کشد خندان از چرخ حبابیگه رعد زند گریان برطبل دوالی
جامی نکند وسوسه بی چشم خروسیبادی ندهد دمدمه بی نای غزالی
همچون الف قد بتان لام کند شاخکین ناخنه به پیرست وین ناخنه زالی
و آن روز که روز افزون چون بخت تو کو گشتچون دولت تو باید در دهر مجالی
در دهر تو خوش می خور و خوش باش که امروزنوروز گرفت است به دیدار تو فالی
شاها ز حسن بشنو بیتی که عجیب استکان شکر خدایست تبارک و تعالی
از لفظ متین معنی عذبم چو بخنددگوئی که جهد بیرون از سنگ زلالی
زنهار چو وطواط و عمادیم مپندارکافسوس بود عیسی با خر به جوالی
خود حکم تو کن کین به یا شعر معزیکای بر سمن از مشک بعمدا زده خالی
هر کس که بود گرچه جمالیش نباشدبنمایدش آیینه هم از عکس همالی
در حجله عروسان ضمیرم چو در آیندبنمایدم این آینه گون حقه مثالی
جان داد خفاش بدم کار مسیح استورنی بکند از گل صد مرغ کلالی
تا در چمن باغ نهالی به بر آیداز تربیت اختر و تأثیر شمالی
ایزد ببر آراد ز فضل و کرم خویشچون در چمن ملک تو بشکفت نهالی