گنج

شمارهٔ ۸۹ - در مدح سپهسالار علی بن الحسین ماهوری گفته

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ری۳۷ بیت
که دهد یار مرا از من بیدل خبریکه کند سوی من خسته به رحمت نظری
باز راند ز من و قصه من حرفی چندپیش آن بت که چنو نیست به خوبی دگری
گوید ای حور ز شرم تو گرفته طرفیگوید ای ماه ز رشک تو گزیده سفری
هست در هجر تو از دست خودم زرین تاجآه اگر باشدم از دست تو سیمین کمری
مایه من همه چشم تر و جانی خشک استتر و خشکم چه دهی بهر چنین خشک وتری
نیست جان و دل و دیده ز تو ای ماه دریغگر تو خشنود شوی هم به چنین ما حضری
ای پرو بال مرا هجر تو پرکنده ببیناین خطا را که نکردیم منه بال وپری
درگذر از من اگر نیز خطائی کردمکز تو و خط وفای تو ندارم گذری
بد مکن ور بکنی سهل بود نیک آن استکه گذشت از بد و نیک من و تو بیشتری
دلم از تف تو گمراه شده است و به خدایکه شب زلف تو خواهم به دعای سحری
از شب زلف تو گمراه نیم زانکه مراروز اقبال امیر است نکو راهبری
آفتاب همه سادات حسین آن کامروزنیست در خطه اسلام چنو ناموری
قامع شرک شجاعی که به مژده هر دمزو برد باد سوی روضه جدش خبری
فلک مرکز اقبال و چه عالی فلکیقمر گلشن افضال و چه تابان قمری
نه امل یافت چنو گاه سخانیک دلینه اجل دید چنو روز وغا پر جگری
پدر شرع و نسب هر دو ز زادش با ناماینت نامی پسری و اینت گرامی پدری
روی او را نگرو فاتحه برخوان و بدمکه ندیدست کسی صورت جان از شکری
نه چنو باشد هر کو بود از نسل علیگرچه از کوه بود لعل مدان هر حجری
او همه مردمی و مردی با بیم و امیدراست سیبی به دو نیم او پسری با پدری
ای کم و بیش فلک بحر دلت را صدفیوی زر و سیم جهان ابر کفت را مطری
صبح تیغ تو درد پرده دلهای سیاهدر چنان شب تو جز این صبح مدان پرده دری
اندر آن روز که از جسم نماند رمقیواندر آن حال که از روح نماند اثری
یافت گوئی اجل از حمله پیاپی مددیکرد گوئی زحل از فتنه فراهم حشری
گه چو سر نای نماید سر برنای گلوگاه چون طبل نماید دل در هیچ بری
تیغ بر سر زده بر خون تو چون غمزده ایکوس بر روی زده نالان چون نوحه گری
آن چنان شیر علم سر بفرازد که مثلگوئی از چشمه خورشید کند آب خوری
تو در آن حال چو تقدیر نمائی به مصافکه نباشد ز تو البته مجال گذری
نقش هر سم سمند تو هلال املیعکس هر گوهر تیغ تو شعاع ظفری
صف کفار چنان بر شکنی کز تیغتسقری نقد ببینند و چه سوزان سقری
ایکه در روضه ملک از پی سر سبزی دینشجری گشتی نهمار مبارک شجری
چون توئی را چو منی باید اگر بستایدقدر خورشید کجا داند هر بی بصری
نه بدان نزد کسی می برم ابرام که هستبر جگر آبی شان یا به کف و کیسه زری
دردمند است دل زار بزرگا چکنمبا چنین درد دلی گفته چنین دردسری
خود خسان را ننهم منزلت مدحت از آنکگهر نیک دریغ است بهر بدگهری
روی سوی درشان زان ننهم تا نشومچون امل روی به روئی چو اجل دربدری
کار تعظیم تو و ذات تو چیزی دگر استنتوان کرد قیاس تو بهر مختصری
مدح تست اینکه چنین می دهد انصاف زمانعون گوهر بود ار تیغ نماید هنری