شمارهٔ ۸۸ - در مدح خداوند زاده مسعود شاه گوید
این چه نقش است که از مشک سیاه آوردیوین چه نقص است که در گوشه ماه آوردی
عهد همچون گل تر سال به سال افکندیباز همچون مه نو ماه به ماه آوردی
خط در آوردی تا عذر گناهت خواهدرو که مقبول ترین عذر گناه آوردی
ای بسا شیفته را کز شب و روز خط و زلفبردی از راه و دگر باره به راه آوردی
تا در آن سلسله زلف دلم بگشایدبر لب چشمه خورشید گیاه آوردی
ماند برعارض توسایه خط پنداریسایه چشمه خورشید ز چاه آوردی
زنگ خط تو بر آیینه عارض بدمیدتا ز نومیدی دل گفت که آه آوردی
من بگفتم که چنان زلف سیه گر باشداینک از طرف دو عارض دو گواه آوردی
یافت چون دل خط آزادی و آمد ز سفرپیشکش پیش خداوند به راه آوردی
شاه مسعود شه آن سر که چو دین رویش دیدملک را گفت نکو پشت و پناه آوردی
اینت برجیس که بر اوج سعادت برجیو اینت خورشید که از ظل آله آوردی
بخت می داند کز بهر عروس دولتبس جوان بخت و بکار آمده شاه آوردی
ایکه از طایر میمون و همای اقبالاز پی سایه سر زیر کلاه آوردی
شرع را پشتی چون روی بهیجا کردیملک را روئی چون پشت بگاه آوردی
تا بدان گه که جهان در زر گیرد خورشیدهیچ هشیار نگوید که به گاه آوردی