شمارهٔ ۸۷ - در مدح مجدالدین گوید
چشمه نوش است این دهان که تو داریآب حیاتست یا لبان که تو داری
در عجبم کان حدیثهای بزرگتچون بدر آید از آن دهان که تو داری
از کله بس مشک برسمن که تو پاشیوز مژه بس تیر بر کمان که تو داری
جان به جلابی ببر ببنده حسن دهآن دل گم گشته در غمان که تو داری
گفتی کاخر بچه نشان بنگوئیراست بگویم بدان نشان که تو داری
در جهش افکنده بسلسله بستهآگهم ای جان زهر نهان که تو داری
دل به خوشی بازده و گرنه رها کنتاش بگیرم بدان مکان که تو داری
آنچه تو داری ز لطف نام نداردچشم بدان دور باد از آنکه تو داری
تهمت هستی منه مپرس که چونیای همه تو من کیم چنانکه توداری
بستد می از تو لیک عاشق میر استآن دل مهجور ناتوان که تو داری
صدر جهان مجد دین که عالم پیرشگفت زهی دولت جوان که تو داری
اشهب گردون بد رکاب نگیردجز پی یکران خوش عنان که تو داری
کوه چو ریگ روان سبک بگریزداز چه از آن حمله گران که تو داری
قحط نباشد در آن زمان که تو باشیفتنه نخیزد درآن جهان که تو داری
گرگ بترسد از آن حرم که تو سازیشیر بیفتد از آن توان که تو داری
گوش بخود دار از آ نکه جان جهانی استبسته آن یک در چنان که تو داری