گنج

شمارهٔ ۸۵ - در مرثیه یکی از بزرگان گوید

ای چون مسیح گوهر تو جمله جان شدهسجده کنان بصومعه آسمان شده
از علت کمال که بر تو ز چشم بدترسیده و هم ناقص و آخر همان شده
ای بی نظیر ساعد بوبکر پر هنرالحق درود خوان تو شاه جهان شده
بر دوستان و یاران چون ماه بر نجومتاریک کرده عالم و خود از میان شده
تازه گل امید تو پژمرده ناگهانهم در حجاب غنچه از بوستان شده
خورشید دولت تو چو ماه مقنعیپیدا هنوز ناشده درچه نهان شده
از مرگ تو که مرده بزرگی بزرگ یاددر بخت نیک خود همه کس بدگمان شده
باری یکی بگوی که بی تو کجا روندای دست تو ز کار و زبان از میان شده
ای کلک سرفکنده و درج سیاه رویوی نظم دل شکسته و نثر زبان شده
دردا که شد پدر ز وفات پسر یتیماحسنت اینت حاصل عمر زیان شده
جز مردمی مخوانش حسن زانکه حال اوچون مردمی است نام بمانده نشان شده