گنج

شمارهٔ ۸۴ - در تهنیت باغ همایون و مدح بهرام شاه گوید

ای همایون آمدن بر تو همایون آمدهطایر چتر فلک سای تو میمون آمده
جرعه آخر ز جودت موج بحر انگیختهپایه اول ز قدرت اوج گردون آمده
رعد بانگ موکبت تا موقف عیسی شدهبرق نعل مرکبت بر فرق قارون آمده
در ثنای خلق گلبوی تو دستانها زندبلبل و در نغمه اش این بیت موزون آمده
پادشاهی ظل حق بهرام شه را آمدهتا نپنداری که آورده بود چون آمده
خه خه ای قدرت محیط چرخ گردنده شدهزه زه ای عدلت بساط ربع مسکون آمده
در نشاطت صحن بستانها پر از خنده شدهدر مدیحت لحن بلبل نیز موزون آمده
بارک الله در وجود خلق باری در نگرتا ببینی از عدم خلقی هم اکنون آمده
یک جهان بر زاده تازه روی فردوسی سلبرسته از زندان همه بر روی هامون آمده
نوعروس گلستان بر تخت مینا پیش شاهبهر جلوه نرم نرم از حجله بیرون آمده
شاخها گر زنده شد شاید که این گرینده ابرتعبیه کرده است سیماب و در افسون آمده
خاک با آرام آرایش چو لیلی ساختهآب در زنجیر سرگردان چو مجنون آمده
گرد این باغ بهشت آسای جوی می نرفتیاسمن را چیست پس فواره میگون آمده
تا که حوض دال را سجده برد از عون بادشاخهای لام کرده پیش چون نون آمده
آن گل دو روی رعنا را نگر چون خصم شاهبا رخ زرد و دلی تا سر پر از خون آمده
ای زروی لطف و آیت عقل را تو جان شدهوی ز مدحت نظم و نثرم در مکنون آمده
نظم بنده از کمال مدح تو قاصر شدهجود تو از آرزوی بنده افزون آمده
تا همی مریخ را درسبزه باغ سپهرهر شبی بینند بر لون طبر خون آمده
درفراغت باده ها می نوش و فتنه می نشانای سعادت برتو و ملک تو مفتون آمده
در بهار جان بدخواهان تماشا زان کنیتیغ نیلوفری در فتنه گلگون آمده