شمارهٔ ۶ - در مدح معزالدوله خسرو شاه پسر بهرام شاه گوید
جان را ز عارض و لب او شیر و شکر استدل را ز طره و رخ او مشک و عنبر است
هم دل در آن وصال چو با عنبر است مشکهم جان در آن فراق چو با شیر شکر است
آشوب عقلم آن شبه عاج مفرشستنقل امیدم آن شکر پسته شکر است
در دیده اشک هست ولیکن لبالب استدر سینه درد هست ولیکن سراسر است
آن آشناوشی که خیالست نام اودر موج خون چو دیده من آشناور است
جانان خوش است تحفه به باغ بتان ولیکنوباوه جمال ترا آب دیگر است
عالم نگر که گوئی جان منقش استبستان ببین که گوئی خلد مصور است
آن غنچه نیست طوطی سبز شکر لب استوان روضه نیست شاهد نغز سمنبر است
لاله چو مجمری که هم از مجمر است عودنی نی چو باده ای که هم از باده ساغر است
تا بر سر تو مردم چشمم گلاب ریختدر آتش فراق دلم همچو مجمر است
گفتم رسد به گوش تو پندم چو گوشوارآری رسد ولیکن چون حلقه بر در است
در خون من شده است یکایک دو چشم تولب های تو میان من و چشم داور است
دل برده ای و قصد به جان میکنی هنوزیا این همه که داشتم این نیز در خور است
دست از جفا بدار که در آب غرق شدچشم حسن که خاک کف پای صفدر است
خورشید چرخ نصرت محمود غازی آنکو نور دین و قوت شرع پیامبر است
والا مغز دولت خسرو شه شجاعکان شیر مرد غازی محمود دیگر است
آن خسروی که روز سخا روی دولت استوان صفدری که وقت وغا پشت لشکر است
آیینه در مقابل رایش معطل استاندیشه در حدیقه مدحش معطر است
آن آب رنگ تیغش در تف چو آتش استوان کوه پیکر اسبش در تک چو صرصر است
ای عقل شاد باش که در بذل حاتم استوی جان گواه باش که در رزم حیدر است
از مهر او صحیفه جانها منقش استبا جود او ذخیره کانها محقر است
روی سپهر طالع او را سزد از آنکنور دو چشم شاه جهان بوالمظفر است
بهرام شاه شاه که او را به بارگاهاز آسمان سریر و ز خورشید افسر است
آن خسروی که پایه اول ز قدر اواز اوج چرخ هفتم صد پایه برتر است
صیتش فراخ پهنا چون عرض عالم استقدرش بلند بالا چون اوج اختر است
چون چشم دلربایان عزمش کمان کش استچون زلف خوبرویان حزمش زره در است
آن نقش ذات اوست اگر روح پرور استو آن شکل تیر اوست اگر مرگ باپر است
حاشا که در دل آرم کز ابر و آسمانکف سخیش و همت عالیش کمتر است
شرم ایدم که گویم دریا و آفتاببا طبع پاک و رأی منیرش برابر است
ای مکرمی که آز فرومایه از کفتچون کان ز زر و بحر ز لؤلؤ توانگر است
تیغ تو رنگ ریز و ضمیر تو نقش بندخلق تو گل فروش و بیانت شکرگر است
گر حاسد تو منزلتی یافت گو بیابنقصان عمر مور ز افزونی پر است
آنک حمل نه پیشرو شیر اعظم استوانک زحل نه تاج سر سعد اکبر است
جای جمال ماه بر اندود کوکب استتنهای آفتاب نه محتاج لشکر است
ای چون عزیز مصر حفیظ و علیم ملکبالله که مملکت به تو همواره در خور است
شاها به مجلس تو فرستاد خادمتخطی چو خط دوست که از مشک و شکر است
هر در به تربیت که تو سفتی برای منحقا که آن بحقه جان من اندر است
مقصود من توئی، چو توام آمدی به دستاز ماه و آفتابم هم سیم و هم زر است
این دهر رنگ ریز مرا صوف و اطلس استوین چرخ نقره خنگ مرا اسب و استر است
شاها به دولت تو که در چشم همتماین و از این هزار که گفتم برابر است
تا ابر و باد تیره و گل خاک روشن استتا جام آب خشک و شراب آتش تراست
بر خور که چار طبع جهان دشمن ترااندر درون دیده و دل نیش و نشتر است