شمارهٔ ۵ - در مدح علی بن عثمان گوید
چشمم ز غمت عقیق بار استرازم ز پی تو آشکار است
از عشق تو بی قرار گشتمعشق تو هنوز برقرار است
بیچاره دل من ای نگارینبی از تو مپرس تا چه زار است
در کار دلم یکی نظر کنکش با تو هزار گونه کار است
از جام لب و گل رخ توچون است که بی خمار و خار است
دور از تو مرا ز دوری تودرد از همه چیز یادگار است
آنی تو که در دل و سر مناز ورد تو خار و نی خمار است
دریاب دل کسی که آنکسمداح امین شهریار است
مخدوم جهان علی عثمانصدری که سخی و بردبار است
دستش چو سحاب درفشانستخلقش چو نسیم مشکبار است
خاک در او چو زر عزیز استسیم و زر او چو خاک خوار است
هر پر هنری که بر ضمیرشچون مهر ز مهر او نگار است
با قد کشیده همچو سرو استبا دست گشاده چون چنار است
در خواب ازوست روز و شب آزگوئی که سخاش کو کنار است
خود ممتحن است کز خلافشبر خاطر عاطرش غبار است
ای آنکه مکارم و بزرگیتبر بنده فزون ز صد هزار است
خود شکر کدام گوید اولکانرا نه نهایت و شمار است
حسبی بشنو که گفت آن چیستنزد بی ادبی کز اضطرار است
در ملک هر آنکه هست امروزاز بندگی تو کامکار است
از عون سخات با مراد استوز جود یمینت با یسار است
این بنده که از همه جهانشاز تربیت تو افتخار است
گاهش کرم تو پایمرد استگاهش لطف تو دستیار است
سرگشته چرخ گرد گرد استدلخسته زخم روزگار است
بی برگ چو شاخ در خزان استبی بار چو باغ در بهار است
بی هیچ ستم یتیم پروربی هیچ گنه عیال وار است
گر تربیتش کنی تو بخ بخورنی دردا که کار زار است
ای صدر جهان سپهر گوئیدر بندگی تو جان سپار است
در گردن و گوشش از مه نواز مهر تو طوق و گوشوار است
دستارم کهنه دو سالیستو اکنون هم عید و هم بهار است
پارینه گذاشتم ولیکنامسال نه از مزاج پار است
اطلاق کن از در کریمیکامروز نه روز انتظار است
تا پیش خدای و خلق گویمکین خلعت صدر روزگار است
تا مهر منیر در مسیر استتا چرخ اثیر در مدار است
بادا مهرت میان دلهاتا چرخ معین و بخت یار است
فردا بادات به ز امروزکامسال بسیت به ز پار است