شمارهٔ ۵۵ - هم در مدح او گوید
کاری بگزاف می گذارمعمری به امید می سپارم
نی زهره آنکه دل به جویمنی طاقت آنکه دم بر آرم
اندیشه به سوخت عقل و روحمو امید ببرد روزگارم
یاری نه که یکرهم به پرسدتا بر چه امید و در چه کارم
بد عهدم خوانده والحقگر بی تو زیم هزار بارم
ای نور دو دیده بیم آن استکین نور دو دیده هم به بارم
ترسان ترسان ز آب و آتشبر روی و رخت نظر گمارم
رنجی که همی کشم چه گویمدانم که نداری استوارم
تا مشک تو نقشبند گل شدهیچ از دو جهان خبر ندارم
با آنکه لبت نکرد مستمدردا که گلت نهاد خارم
ای شاه منم که از عزیزیپرورد غم تو در کنارم
گفتم که نمی نمایدت هیچمی ده که هنوز هوشیارم
آن به که چو چاشنی پذیرمبر دارم کام و سر به خارم
کز رنج تو نیست هیچ راحتجز بر در خاص شهریارم
صاحب حسن آنکه شاه دولتجز بر در او نداد بارم
زیبد اگر از زبان حالتگوید که جهان افتخارم
زر پاش چو شاخ در خزانمدر بار چو ابر در بهارم
آن صدر منم که از عزیزیپرورد اقبال در کنارم
شکر ایزد را که مملکت رامن از دو وزیر یادگارم
بر دشمن و دوست هر چه کردمپاداش دهاد کردگارم
گفته قلمش که می نمانداز شادی دست او قرارم
رقاص بساط سیمگونمغواص بحار مشکسارم
هستم دو زبان و بر حقم زانکبا دشمن خویش درحصارم
چون دائره سپهر سرکشسربر خط امر خواجه دارم
انگشت نهم درست بر حرفتا منتخب است دستیارم
ای آنکه ز جود تو بیفکندبد مستی آز در خمارم
از عون سخات بر مرادمو ز جود یمینت با یسارم
گشته است به دولت تو حاصلآنها که نبود در شمارم
گر از تو ندانم از که دانمور از تو ندارم از که دارم
هر مکرمتی که میگذاریشکری به سزا همی گزارم
هر قطره که بخشیم صدف واردری بتو باز می سپارم
بشکفت همه جهان ز فضلمنشکفته یکی گل از هزارم
زنهار به حق معونتم کنکز حق بر تو بزینهارم
از خاک تنم چو گل پیاده استبر باد چو بوی گل سوارم
این زر که منم که خواست دانستجز سنگ وقار پر عیارم
ای بی نمکان شور چشمانگفتمی که کیم همی نیارم
خلعت دادیم پار الحقامسال در آرزوی پارم
تا باز چو باغ خوش بخندمتا باز چو ابر در ببارم