گنج

شمارهٔ ۵۶

وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: رم۶۵ بیت
داند جهان که قره عین پیمبرمشایسته میوه دل زهرا و حیدرم
دریا چو ابر بار دگر آب شد ز شرمچون گشت روشنش که چه پاکیزه گوهرم
دری پر از عجایب دریا شود به حکمهر قطره‌ای که در صدف دل بپرورم
طبعم چو آتش تر و هر دم خلیل وارخوشبو گلی دگر دمد از آتش ترم
روید نبات نیشکر از جویبار گوشچون نایژه گشاد زبان شکر گرم
گر طبع آب خوردن شکر بود چراستاز آب طبع زادن لفظ چو شکرم
تیر فلک که هست بدستش کمان سختمی بفکند سپر ز زبان چو خنجرم
گر صد هزار پیکر لفظ است جان نشانبخشیده من است که جان دو پیکرم
پی کور کرده چشم بدان را و چون صدفپیرایه دار حق ز درون است زیورم
سهل است اگر به منظر من بنگری از آنکمنظور عالم ملکوتست مخبرم
گل بلبلی گزیند در باغ سیرتممه اختری نماید در پیش اخترم
دارم زبان و ژاژ نخایم که سوسنمبینم به چشم و عشق نبازم که عبهرم
بی نقش همچو آینه آب منقشمبی عطر چون فریشته جان معطرم
خون در تنم چو نافه ز اندیشه خشک شدجرمم همین که هم نفس مشک اذفرم
گفتی چو گوشوارت دریست در دهاندر در دهان چه سود که چون حلقه بردرم
هر لحظه دور جام تهی در دهد چو گلاین پر شکوفه گلشن سبز مدورم
گردون بد حریفم برسر همی زندوین کفر بین که کوبد سر زخم نشترم؟
بر گوشمال چرخ نهی چشم همچو نایاینک رگیست راست نهاده چو مزهرم
بر سر نیاید از من یک ذره تیرگیچرخ ار فرو گذارد صد بار دیگرم
گر من بنیم جو بخرم هفت خنک چرخپس همدم مسیح نیم همتگ خرم
خاکیست رنگ دنیا پاکیست نقش دینخاکی همی فروشم و پاکی همی خرم
گر هستیم نه است چه باک است گو مباشچون حاجتم نیست به هستی توانگرم
آبی معقد است که زیور دهد درمخاکی ملون است چه رنگ آورد زرم
از تاب آفتاب دل کوه خون گرفتو آوازه در فکند که یاقوت احمرم
آب دهان کرم گره شد بحیلتیبگشاد بهر لاف که دیبای ششترم
نقش طراز جامه دیباست هست و نیستیارب تو هستیی ده کین نیست در خورم
تا نیرم برای عروسان قدس را؟در دل که هست آینه غیب بنگرم
چند از زبان برای دل دیو مردماندر دیولاخ غیبت مردم گیا خورم
زان تا لبی سپید کند هر سیه زباندردا که چون زبان قلم گشت دفترم
زین آبگون قفس که چو مرغان همی پردچون عم خویش جعفر طیار بر پرم
چندان در این مشبک سربسته خاکیمکز چار بند طبع گشایند شهپرم
زین نه سرای پرده نیلوفری برونیک طاق گلشن است که آنجاست منظرم
سر چون قلم ز لوح وجودم بریده بادگر تا بساق عرش فرود آید این سرم
با این شرف ز غصه طفلان وقت خویشخونابه چون جنین دهن بسته می خورم
چون سرو پاک دامن خواهم هزار دستتا از درون چو غنچه گریبان دل درم
چون سرفکنده گریم گوئی صراحیمچون خون گرفته خندم گوئی که ساغرم
در قهقهه ز گریه دل چون گلابزندر خرمی ز سوز جگر همچو مجمرم
گفتی دریغ رنج حسن هم دریغ نیستآخر به بوی رنگی این رنگ می برم
از روی آنکه روی دلم سوی هزل نیستمن در گنه ز توبه بسی بی گنه ترم
استغفرالله ار به مثل زلتی کنمالحمدلله از سر آن زود بگذرم
در خواب کم شود دل بیدار من از آنکبیدار کرده نفس صبح محشرم
احوال خویش اگرچه بگفتم یگان یگانسوگند می خورم که ندارند باورم
ناورده برون چو منی در هزار سالاینک تو ایدری فلکا و من ایدرم
در عهد من هر آنکه کند دعوی سخنخصمش خدای اگر ننشیند برابرم
با خلق داوری چکنم بهر نظم و نثراندی که من نخواسته داده است داورم
مردانگی باز و جوانمردی خروسخرسندی همای و وفای کبوترم
منت خدای را که نینداخت دست حرصاندر نشیب وقف ز بالای منبرم
سردی زر خشکی سالوس چون نبودحاجت نیوفتاد بزهد مزورم
نثر دروغ بر چو منی افترا کنندکز نظم راست گرد ز دریا برآورم
سر شستنی دهم همه را زآتش ضمیرگر هم بر آب کار بشویند محضرم
از کس چو مهر و ماه سپر نفکنم از آنکچون تیغ صبح و تیر سحرگه دلاورم
از باطل زمانه کیم سایه در فتدکاندر پناه سایه حق بوالمظفرم
سلطان یمین دولت بهرام شاه شاهکاقبال او گرفت بانصاف در برم
ای کاشکی پذیرد و کاریش آمدیتا جان نهاده بر طبقی پیشش آورم
در آرزوی آرزو اندر نیامده استآنها که شد ز دولت جودش میسرم
گویم همی بشکر که هست و همیشه باداز آسمان سریر و ز خورشید افسرم
ماه خجسته ام نه که مهر مبارکمجان مجسمم نه که عقل مصورم
در منزلت رفیع تر از چرخ اعظممدر مرتبت خجسته تر از سعد اکبرم
همسایه همایم و هم سایه خدایکرده است این دو سایه سعادت میسرم
همچون حواس نوبت من پنج از آن شده استکامداد عقل یکسره هستند لشکرم
تا آنکه نوش کردم آب حیات عقلبی آب می نماید ملک سکندرم
بوسید تاج و تخت سراپای من از آنکچون تخت پایه دارم و چون تاج سرورم
جز خیر ناید از من و گر نیستی چنیندر ملک دین خدای نکردی مخیرم
قصدی همی کنند به کوتاه دیدگیتا در حسن به چشم کرم بیش ننگرم
گر هست بنده ای که بگوید چنین دریپذرفتم از خدای که او را بپرورم