شمارهٔ ۲۳ - در این قصیده بهرام شاه را ستاید
ملک و دین شاهنشه از رای همایون پروردشمس را در سایه چتر همایون پرورد
خسرو جمشید فر بهرامشه کز یک نظرگر بخواهد از غلامان صد فریدون پرورد
نیک خواهش را فلک تا قصر عیسی برکشدبدسگالش را زمین در حجر قارون پرورد
ناوک غدار او دلها به حجّت خون کندخامه جادوی او جانها به افسون پرورد
گشته سد ره سایه پرورد همای دولتشکش همی زیر پر افلاک بیرون پرورد
رحمت محض خدایست او مدان او را به دلطبع عنصر آورد یا دور گردون پرورد
شد عروس دولتش زاب و دو چشمم جلوهگرحسن لیلی را کمال عشق مجنون پرورد
گر خرد خلق مرا عطار کرد از غم سزدزآنکه نقاش طبیعت مشک در خون پرورد
حاشلله کو چو گردون گرچه زو قادرتر استخوار بگذارد شریفی را و بس دون پرورد
پیش از این بخت ار نمیپرورد اهل فضل راچون درآمد قوت اقبال اکنون پرورد
غره نبود هر دروغی را که حاسد برکشداصل میجویی سرایی را که هامون پرورد
پرورش میداد کار بنده را تا خصم گشتعالمی و چون چنین شد آنگه افزون پرورد
این همه سیلند و تندی میکند از تیرگیکو یکی دریا که زین سان در مکنون پرورد
کافر هردو گواهی میدهد بر ساحری؟گر به افسون جان اهل ربع مسکون پرورد
شاه را سر سبز بادا کی فتد از زمزمههر سحاب تازه آن چو؟ جیحون پرورد
تا نکرد این عدل رحمت خلق را روشن مگرکان خداوند او به حجت بندگان چون پرورد
تا ز زلف و روی معشوقی گمان افتد چنانکسایه مشکین همی خورشید گلگون پرورد
سایه خورشید عدلش باد گسترده چنانکملک و ملت را در ایام همایون پرورد