شمارهٔ ۲۲ - در مدح بهرام شاه و فرزند او خسرو شاه گوید
خدای عز و جل با خدایگان آن کردکه هرگز آنرا والله شکر نتوان کرد
مقر دولت باقیش قطب گردون ساختحضیض همت عالیش اوج کیوان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل دادلطیف صورت او را نمونه جان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل دادلطیف صورت او را نمونه جان کرد
چو خار پشت ز انصاف او خدنگ انگیختچو سنگ پشت بر اعداش پوست زندان کرد
یمین دولت بهرام شاه که همت اوز گوی خاک و خم چرخ گوی و چوگان کرد
بدور دولت او شرع پشت باز نهادز بیم صولت او شرک روی پنهان کرد
ز بحر بخشش او ابر در بدامن بردزنور فکرت او صبحدم گریبان کرد
خجسته بخت موافق برای خاطر اومخالفان را از هم زد و پریشان کرد
خدایگانا منت خدای را که ز لطفهلال ملک ترا همچو بدر تابان کرد
در جلالت رونق ز آب دریا یافتگل سعادت منزل بصحن بستان کرد
معز دولت خسرو شه آن کزین حضرتفسانه ای که ز کیخسرو است برهان کرد
بلند قدر خداوندزاده شاهیکه گرد گوی زمین چون سپهر جولان کرد
بگشت همچو سکندر کنون بکام رسیدکه خاکپای ترا نام آب حیوان کرد
تبارک الله از آن ساعت خجسته چه بودکه بارگه را خرمتر از گلستان کرد
چو پای شاه ببوسید، هر که جانی داشتهزار گوهر شادی ز دیده باران کرد
ز خاک بارگهش چون بتافت بوی بهشتسعادت از رخ حورا بر او گل افشان کرد
خلیل وار چو فرزند خویش را خسروبه حق سپرد و حوالت به فضل یزدان کرد
به دوست باز رسانید دوست کام چنانکه دشمنان را بهر فداش قربان کرد
کنون بگیرد عالم که قرة العینشخلیل وار شده نصرت خراسان کرد
همیشه تا برود ذکر آنکه یوسف راچنان بزرگ دعاهای پیر کنعان کرد
کنند یاد که چون موسی از کف فرعونبرست و مملکتش را تمام ویران کرد
بباد خسرو از شاهزاده برخوردارکه گرچه کرد سفر هم بحکم فرمان کرد