شمارهٔ ۱۳ - در مدح بهرام شاه گوید
دلم زان پسته خندان شکر یافتو زان یاقوت جان افشان گهر یافت
به وصف کشی او عقل خود راچو گردون بی سرو بسیار سر یافت
خیالش نزد من آمد به پرسشبه جان او اگر از من اثر یافت
نشاطی در دل من خواست آمدز تو بر تو غمش کی رهگذر یافت
هلاکم کرده بود آن چشم جادوشیک افسون لبش آن کار در یافت
تر و خشکم بداد و مهربان شدچو با من جان خشک و چشم تر یافت
چنین ناگاه بر جانم ببخشودمگر از لطف شاهنشه خبر یافت
خداوند جهان بهرامشه آنکز بهر خدمتش جوزا کمر یافت
بدین رحمت که بر من بنده فرمودحقیقت دان که ملک بحر و بر یافت
ز یمن آنکه هدهد را طلب کردسلیمانی به ملک خود دگر یافت
دلم ز اندوه در شادی بپروردچو این تشریف شاه دادگر یافت
بلی خفاش خاکی بود تیرهز عیسی زنده گشت و بال و پر یافت
لقایش ذره را آورد پیدااز آن شاه کواکب تاج زر یافت
چو رویم سرخ گشت از نور رأیشیقینم شد که گل رنگ از قمر یافت