گنج

شمارهٔ ۱۲ - این قصیده در مدح خالد ملکی است

وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)قافیه: ست۴۷ بیت
یارب این بوی خوش سنبل و گل با سمن استیا نسیمی ز سر چار سوی یاسمن است
یا بخور کله تافته شمشاد استبا بخار رخ افروخته نسترن است
مگر این موسم خندیدن باغ ارم استمگر این نوبت پاشیدن مشک ختن است
ای عجب این دم خرم که جهان مشکین کردمگر از سینه پر جوش اویس قرن است
اینت اقبال که آمد به مشام دل مننفس رحمت رحمان که ز سوی یمن است
این همه خرمی از چیست بگویم یا نیاثر و شمتی از همت مخدوم من است
خالد مالکی آن صدر که خالد به بهشتهمچو رضوان ز نسیم کرم خویشتن است
آن خردمند که بر تخت سخن جمشید استوان سخنور که به میدان هنر تهمتن است
وطن خالد جز خلد مدان فرد از آنکخلد را امروز اندر دل خالد وطن است
به قبول سخنم یا سخنش را صد کردگرچه دانست که در هر سخنم صد سخن است
پرتو خاطر او طبع مرا قوت دادخه خه ای خاطر چون تیغ که آن عکس من است
مادح او من و او مدح فرستد عجباعشق بر بلبل و گل چاک زده پیرهن است
ای سخنهای تو چشمم را روشن کردهور دم الحمد لمن اذهب عنی الحزن است
آمد ار کان ثنای تو مثمن چو بهشتگرچه شعر تو مسدس چو نجوم پرن است
آن مسدس را هر شش جهت آورده سجودوین مثمن را در هشت بهشتش ثمن است
واو شش باشد وحی هشت همین نسبت هستتانگوئی که شش و هشت چه دستان و فن است
زود این تاج مثمن گهرت بر سر بادکه از آن شکل مسدس عسلم در دهن است
قلمت را سزد ار کلک عطارد خوانمزآنکه آن طبع لطیف تو عطارد وطن است
با عطارد شده ام هم قلم و این شرفماز پی مدحت خورشید زمین و زمن است
خسرو عادل محمود که همچون همناممسجد آباد کن و غازی و بتخانه کن است
مردمی را چو خرد در سر و مردم در چشممملکت را چو فرح در دل و جان در بدن است
آسمان در صف جنگش ز ره تیراندازآفتاب از پی فتحش سپر تیغ زن است
بر دل دشمن او سینه ز سهمش گور استبر تن حاسد او پوست ز بیمش کفن است
شهریارا به خدائی که رضا و سخطشنیک را تاج ده و بد را گردن شکن است
نیم پشه چو ولایت دهدش پرده در استعنکبوتی که حمایت نهدش پرده تن است
پاره گوشت چو جان دادش ماه چگل استقطره آب چو پروردش در عدن است
که دل و جان مرا همچو فرایض مطلوبخدمت درگه تو شاه مبارک سنن است
چه کنم فتنه از آن است که برنارد چرخهر مرادی که بدان جان و دلم مفتتن است
از پی آنکه حسن نام و حسینی نسبمکار ناسازم چون کار حسین و حسن است
خاصه امسال که گوئی ز قضای یزدانبن هر خار کمین گاه هزار اهرمن است
هر کجا اسبی با بار خری درمانده استهر کجا شیری از زخم سگی ممتحن است
کار ایام چو ایام گره بر گره استعهد افلاک چو افلاک شکن در شکن است
ای جوانمرد چو هر پیرزنی رنج مبربهر دنیا که جوانمرد کش و پیرزن است
غم فردا چه خوری می خور و خوش زی امروزاگرت دولت می خوردن و خوش زیستن است
ملک ده بیژن دل را که در این چاه گل استتخت نه یوسف جان را که به زندان تن است
گلبن رعنا نازنده که گوئی صنم استبلبل شیدا نالنده که گوئی شمن است
وعده حور چنان دان که وفای ساقی استنسیه خلد هما گیر که نقد چمن است
بید بر پرده بلبل ز طرب سرجنبانسرو بر نغمت قمری ز فرح دست زن است
تو همان جام غم آهنچ بخواه از ترکیکه ز خوبان چو مه از انجم زی انجمن است
لب می رنگش بی چاشنئی مست کن استچشم بد مستش بی عربده مردم فکن است
تن چون سیمش لرزنده تر از سیماب استقد چون سروش بالنده تر از نارون است
بی شراب لب او کان لبنی در شکر استتن عشاق گدازان چو شکر در لبن است
شده از چشمه زرین فلک آب رواناز حیای چه سیمینش که اندر ذقن است
خجل و طیره شود چشمه زرین چو بدیدکه بر آن یک چه سیمینش دو مشکین رسن است
حلقه زلفش بر صفحه عارض گوئینقش توقیع شهنشه بصلات ثمن است
شاه محمود که او را به مقام محمودز بس اخلاق محمد چو محمد سنن است
عالم از رادی و رایش حسن آبادی بادبا همه چیزش تا من که غلامش حسن است