شمارهٔ ۱۴ - سلطان سنجر را بدین قصیده مدح کند
توقیع خداوند جهان نقش ظفر بادهر دم که زند مایه صد عمر دگر باد
چون بخشش تو آیت احسان علی گشتبخشایش او غایت انصاف عمر باد
چون عقل همه گرد معانیش طواف استچون روح همه سوی معالیش سفر باد
طغرای هلالیش دریغ است به کاغذآن ابروی پیروزی بر روی قمر باد
آن رایت عالیش که زلفین فتوحستزیب گل رخسار عروسان ظفر باد
سلطان سلاطین همه مشرق و مغربکز همت او فرق زحل پای سپر باد
بخشنده تاج ملکان سنجر عادلکان تخت بدو هر نفش آراسته تر باد
شاها ز نسیم گل فتح تو که بشکفتجان های سلاطین را در خلد مقر باد
هر تاج که دارند شهان گرچه تو دادیدر خدمت درگاه تو آن تاج کمر باد
تا دامن ابر از عرق چشمه خورشیداز خجلت بحر کف در بار تو تر باد
این لشکر منصور ترا حاطهم اللهبر شه ره پیروزی پیوسته گذر باد
چون مدبر بدخو حرمت همه بابت؟رمح گذراند که چو عزمت همه سر باد؟
آن گاه که از آتش دل سوخته گرددبدخواه ترا دیده پر از خون جگر باد
جسمش زنم دیده و جانش ز تف دلسوزان و گذارنده چو شمع و چو شکر باد
بسیار ز تیرت سپرش همچو زره شداین باره ز گرزت ز رهش همچو سپر باد
زینسان که به زیر قلمم نظم کهر هاستهمواره به زیر قدمت نثر گهر باد
ای از نظرت رنج غریبان شده راحتدر حق غریبی چو منت نیز نظر باد
این گنبد گردنده که زیر و زبرش نیستگر جز به مراد تو رود زیر و زبر باد
در جمله عالم ز نسیم کرم توتا صبح قیامت خوشی وقت سحر باد