حکایت نخست
وقتی اندر زمین و امر شاست؟بود مردی گدا و گاوی داشت
از قضا را وبای گاوان خواستهر که را پنج بود چهار بکاست
روستایی ز بیم درویشیخواست تا بر قضا کند پیشی
بخرید آن حریصِ بی مایهبدل گاو خر ز همسایه
چون نگه کرد هم به روزِ بیستاز قضا خر بمرد و گاو بزیست
سر بر آورد از تحیّر و گفتکای شناسای آشکار و نهفت
هرچه گویم بود ز نسناسیچون تو خر را ز گاو نشناسی
زین سپس پای بر سرِ خود دارندمای لطیف در خود دار
نی که هر روز پایم افزون استکه وثاقم به نزد جیحون است
خار ماندم ز کم خریداریعملم عُطلت است و بیکاری
علّت افزون شد و طبیب نماندغمگسارم به جز ربیب نماند
کار او تیز از تملّق منهم معلّق شد از تعلّق من
گشته چون تیز اوفتان خیزانکار او همچون خایه آویزان
با سخای تو بحر در هستی استوز علوّ تو چرخ در پستی است
ناظر مجلس تو ناهید استنعل اسب تو تاج خورشید است
ای چو تو حاتمی و معنی نِهبی تو در شخصِ دهر معنی نِه
سرِ چرخ بلند پست کنیکه چو من چاکری به دست کنی
چند چون کودکانِ بی تمیزچند چون کودکانِ بی تمیز
آنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَوآنچه کِشتی ببین به وقتِ دِرَو
ای چو خورشیدِ چرخ خسس پروروی چو طبع خزان مگس پرور
در بساتینِ روضه های بهشتخاک و خاشاک چند خواهی کشت
فرق کن فرق کن ز روی قیاسگوهر از سنگ و دیبه از کرباس
گرچه اندر زبان ابدال استاین مثل لایق چنین حال است