گنج

حکایت دوم

وقتی اندر سرا، و مَطبخِ جمجنگ کردند دیک و کاسه به هم
کاسه زرّین و دیک سنگین بودهر دو را طبع و دل پُر از کین بود
دیک با کاسه گفت هر فضلیگر تو فرعی و من بزرگ اصلی
گرچه بر روی خوان سواری توداری از من هر آنچه داری تو
از چه باشی به من تو مانندهمن بخشنده تو ستاننده
کاسه بعد از تحمّل بسیارگفت لفظِ لطیف و معنی دار
که از این قال و قیل چه بگشایدکار وقت گرو پدید آید
بامدادان شویم طوّافانتا کرا بر خرند صرّافان
ای که حلم تو جودی و سهلانباز خر مرمرا ز نااهلان
شهرِ خوارزم و نقدِ محمودیمن بدین کاسدی و مردودی
گشته ام بی بضاعت و کاسدمنکه محمودیَم چنین فاسد
آخر ای سر فراز تا کی و چنددار و شمشیر و تازیانه ببند
دل مرنجان مرا به غصّه ای کسکه مرا جنبش نسیمی بس
خاری ار با حیاتم آمیزددلم از صحبتت نپرهیزد
ای تن ای تن عزیز باش عزیززرِّ کانی تویی مجوی پشیز
راه گم کرده ای و می نازیمانده در شِشدری و می بازی
کعبه را در خطا همی جوییبا زرِ کین خطب همی جویی
ای دل از عقل و از خرد تا چندنام نیکو و حال بد تا چند
چون به دست است رزق هر روزهمنقطع دار دستی در یوزه
مزن از طبع زرِّ صافی نیزکه در این شهر رایج است پشیز
سنگ و یاقوت هر دو یک نرخ استوین هم از عکس طبع این چرخ است
هستی از آفتاب در سایهتا تو را هست عقل سرمایه
در کفِ ظلم روز و شب خون شویا ز اقلیم عقل بیرون شو
رنج بینی در آشیانه ای عقلچون نهی پای در میانه ای عقل
خاریی چرخ بر عزیزان استتیغ مردان به دست هیزان است
کو؟ خداوند همّت و راییسرورِ پُر دلی صف آرایی
گر بخندد طراز جامه بر اوحشو نبود سرو عمامه بر او
زین بر اطراف ماه و مهر نهدپای بر تارک سپهر نهد
همّتش فرق آسمان سایدمشتری در پیَش عنان ساید
چرخ گردان ز بیم صولت اوگشته نظّارگیی دولتِ او
این همه ذات در مراتب و جاهنیست جز اصل پاک فضل الله
آن شرف داده صدرِ ایوان راپی سپر کرد(ه) فرق کیوان را
گرچه اندر زبان شکایت اوستهمه گیتی ز من حکایتِ اوست
از من است و ز آرزوی محالکه همی گردد او ز حال به حال
ای زمانه نهادِ گردون قدراز تو خالی مباد مسند صدر
مشناس از حساب عامه مراعاشق سیم و زرّ و جامه مرا
عرض باید ز جایگه به نیازکه نشد قیمتی به جامه پیاز
زآن به صدرِ تو متّصل بودمکه اسیرِ هوایِ دل بودم
خدمتِ تو همی به جان کردمنه از پی کسبِ آب و نان کردم
دور باشد ز روی دین و خردهر که او نان به آب روی خورد
من ز جاهِ تو گر ندیدم کامتو ز الفاظِ من گرفتی نام
ورد من در توشد ز قاف به قافکسب قوّال و مایه قوّاف
ورد حجّاج گشته وقت طوافحرز مردان شده به گاه مصاف
روزگارش نهاد بر احداقظلم باشد گرش نهی بر طاق
همچو کاریگری رسن تابمهر زمان خویشتن ز بس یابم
نزد آن کس که او کریم تر استحق مر آن راست کاو قدیم تر است
از چه معنی چومن قدیم شدمبا ندامت چنین ندیم شدم
ظنّم آن بُد که چون به کام رسیوز شراب جهان به جام رسی
شهنه ای گیر و دار من باشمثانی اثنینِ غار من باشم
خود به فرسنگ ها ز پس ماندمپای در کُنده ای عَسس ماندم
حالِ امسالِ خود همی بینمگرچه تقویم های پارینم
سرو را موسم وداع آمدوقت تفریق اجتماع آمد
رفتم و بارِ منّتت بر دوشحلقه ای حقّ نعمتت در گوش
از تو گویم حدیث با هر گلدر نواهای نظم چون بلبل
هر زمان در زمانه رو آرماز ثنای تو گفتگو آرم
بالله ار بر تنم بدرّی پوستهیچ دشمنت را ندارم دوست
چون به بدخواهِ دولتِ تو رسمگر به سگ دارمش لئیم کسم
گرچه بی تو در آتش نفتمبه خدایت سپردم و رفتم
جان شیرین به لب رسید اکنونصبح خدمت به شب رسید اکنون
از لب دلبران لبت خوش بادروز من تیره شد شبت خوش باد
بار بر خر نهادم و بر دلتا کجا یابم از جهان منزل
منزل روز و شب بپیمودمگرچه در منزلی نیاسودم
کارم از جاه تو به ماه رسیدکوهِ حالم به حالِ کاه رسید
این عمل را که من رهی دارمبه که فرمان دهی که بسپارم
خاندانِ علی و محمودیثابت و راسخ است چون جودی
خاکِ او جای هر جبین بوده استآشیانِ رسوم دین بوده است
خللی کاوفتاده گرچه قوی استنه ز چرخ کهن چنان تقوی است
به خدا آرمید روز و شبیاثر صبح خود نمود شبی
ای جهان را به بخشش و اکرامخلفِ صدق و یادگارِ گرام
ار چه شد حالِ من بدین تبهینقدهای امیدِ من ندهی
از پس رنج پنج ساله مناستخوان است در نواله من
حال و کارم ز گردش گردوننیست چون دولتِ تو روز افزون
وقتِ دل دادن و نواختن استکه نه هنگام ناشناختن است
خاتم صبر را نگینه نماندخاتم صبر را نگینه نماند
من نه آنم که از تو بگریزمیا ز تأدیب تو بپرهیزم
دُرج مدح تو غمگسار من استگوشمال تو گوشوار من است
گر بخوانی مرا وگر رانیقیمت و قدر من تو بر دانی
دل ز تو آن زمان که بر دارماز دل و جانت دوست تر دارم
آن شبم خوابگه بر آتش بادکه ز دل گویمت شبم خوش باد
اگر از دیده خون بپالایمجز به مدحت زبان نیالایم
لفظِ من بنده جوان نبُدیگر ثنای تو در میان نبُدی
من که ممدوح صد هزار کَسَماز چه مدّاحیی تو را نه بسم
هست نظم من ای سپهرِ جلالهست نظم من ای سپهرِ جلال
تا شود بر همه جهان پیروزشد سوادش شب و بیاضش روز
گرچه نزد تو خار و معیوب استبر جبین زمانه مکتوب است
عقل و جان بر هواش لرزان استگرچه نزدِ تو خار و ارزان است
روزگارش به بحر و کان بخردمردِ جان دوستش به جان بخرد
ای ز خُلق تو نوبهار به رشکهم چنین از تو چند بارم اشک
مر مرا چون سپهر و بخت مزنچون هدف آن تو است سخت مزن
خُلق چون نوبهار تو بر مناز چه معنی است چون دی و بهمن
چند باشم در این گریز چو بازاز قضای زمانه دیده فراز
ماندم اندر میان چو منقطعیبا که گویم که نیست مستمعی
مقطع این فسانه هم چو نبیداز مهِ دی به نوبهار کشید
وقتِ افسانه های این افسونبود رنگِ زمانه دیگرگون
بر زمین و هوا ز برق و سحاببود فرشش حواصل و سنجاب
گرچه آغازش از مهِ دی بودآخرش عهدِ لاله و می بود
بودم از چرخ در مصافِ جملکه رسید آفتاب سوی حمل
ز اعتدالِ طبیعیِ عالمشد هوا صافی و خوش و خرّم
روز ایمن شد از ملالتِ شبکسوتِ روز شد به قامت شب
مهدی روزگار سر بر کردحالت روز و شب برابر کرد
تا در آمد صبا به طوّافینفسِ روزگار شد صافی
کز نسیم خوش رضا بندیشور و آشوب در من افکندی
پرده رازِ سینه بدریدیتا تو از جای خود بجنبیدی
بادم از حال خود بگردانیدآنکه زنجیر من بجنبانید
وزشِ جنبش نسیم بهاربه من آورد بوی طرّه یار
سرخ رویی لاله چون رخ اوتلخ شد طبع من چو پاسخ او
چون دو زلفش بنفشه درهم شدسر به سر تاب و سر به سر خم شد
نرگس از چشم او خمار گرفتنرگس از چشم او خمار گرفت
ارغوان از خجالتِ رویشسرخ شد چون رخان دلجویش
تا ببینندش سوسنِ آزادیک قدم هم چو بندگان ایستاد
دمد از خاک بی شمار اکنونسبزه بر طرف جویبار اکنون
خوش گوارد به روی دوست نبیدبر لب جوی و در میان خدید؟
طی کند باد فرش ساده کنونتلخ گردد مزاج باده کنون
باغ صد گونه رنگ بر سازدبلبل مست چنگ بنوازد
بلبل عشق از سرِ مستیبا گل اندر میان نهد مستی
بدرخشد می نهفته ز خُمبدرخشد می نهفته ز خُم
کند اکنون درنگ در باقیساغر و باده در کف ساقی
اندر این فصل بر کسی بخشایکه ندارد به عیش و عشرت رای
لذّت و شادیِ صباحیِ نی؟جرعه ای باده در صراحی می
نوش و شاباش در لب ساقیکرده از روزگار در باقی
ای نگار رخت بهار افزایچند بینم به باغ و راغت رای
شمع خود را برِ چراغ مبرآنچنان سرو را به باغ مَبَر
با چنان روی و عارض رنگینچه به کار است لاله و نسرین
یک زمان روی سوی آیینه کنصد بهشت اندر آن معاینه کن
اندر آیینه آن رخانت بینصد هزاران نگارخانه چین
عکست ار بر فتد به خارستانشود اندر زمان نگارستان
شرق وغرب زمین فسانه ای توستهرچه خواهی بکن زمانه ای توست
شب اگرچه سیاه و دیجور استاز رخانت چو نور بر نور است
زآنکه در کویت آفتاب این استنیم شب چون نماز پیشین است
آخر ای زُهره نشاط انگیزبه شب آمد صباح رستاخیز
گلِ اقبال اگر به رنگ آیددامن وصل او به چنگ آید
باوصالت رسم در این وصلتکه غریبم قضا دهد مهلت
جام خلوت بخندد از صهباگر بخندد زمانه رعنا
زین سپس گر فلک کند خامیمن و فتراک مجلس سامی
باز جویم از این سخن سر و بَنبه سخن های نو و زرّ کهن
این سخن را هزار در داریمکه من و آن زبان و زر داریم