گنج

آغاز کتاب

بادِ مرو است یا نسیم سمناینکه وقت سحر رسید به من
نافه های نسیم او از دورکرده مغزم پُر از بخار و بخور
گرچه دردِ سرِ سواری داشتدامنِ پر گلی بهاری داشت
نامه در پرّ و بیضه در چنگُلجیب پر مشک و، آستین پر گُل
مرحبا ای نسیم عنبر بالحزم تو خوشتر از جنوب و شمال
کی رسیدی ز مرو کی رفتیبر گلی یاسمین دمی رفتی
از پی رغبت خریداراندر تو معلوم طبل عطّاران
با چنین ثروت و چنین هستیمگر از عقد زلف او جستی
بده ای باد خوش مزاج جوانخبر رحبه و سر ماجان
زین دو موضع به ما تنسّم کنچون از این درگذشت پی گم کن
ای خجسته بریدِ بادِ صباچه نشان داری از زمین سبا
نکهت باده رزی داریبوی یارانِ مروزی داری
از فلان کوی و، از فلان دلبرهیچ آورده ای نشان و خبر
خبری ده از آن که من دانمکه همی نام گفته نتوانم
بر درِ او گذشته به درستاثرِ خاکِ کوی او بر تو است
به تو زین روی طبع خرسند استکه مرا با تو طرزِ پیوند است
در میان هرچه هست جز تو نهحاصل هر دو دست جز تو نه
حاصلُ الامر حلّ و عقد تویینسیه هر دو دست و نقد تویی
در دلم گرم و، بر لبم سردیگه همه عطر و، گه همه گردی
از سرِ کوی او چو برخیزیآتش عشق بر سرم ریزی
چون بر آن روی و موی همرازیبا تو در سازم ار چه غمّازی
اندر آی آخر از در و، روزنپر کن از مشک خانه و، برزن
به محبّی خبر ز محبوب آربوی پیراهنی به یعقوب آر
نی که از بیم خوی خودکامشباد را راه نیست بر بامش
نگذارد رقیب توسن اوکه ببوسد نسیم دامن او
کی رها می کنند خصمانشکه وزد باد بر گریبانش
باد را زآنکه پیک پندارندروزِ بارش به کوی نگذارند
آخر ای عشق تازه و توییگفته زآن نگار برگویی
ای نگاری که زیر چرخ کبودنبود مثلت و، نخواهد بود
پُرشد از محنت توام رگ و پیحبّذا ای غم مبارک پی
عشقِ مُلک تو آسمان طلبددرگذر از کسی که نان طلبد
عاشق ار چیت خواهی و در خورپس غلام تو ماه زیبد خور
زینت و زیب و فتنه مرویچرخ را ماه و باغ را سروی
بوسه بر خاک داد(ه) سرو از توخوشتر از جنّت است مرو از تو
ماه نو مر تو را سوار سزدعقد و پروینت گوشوار سزد
مهر تو در نیاید از درِ مابارگیرِ تو کی شود خر ما
از تو بر خاک اگر فتد سایهنور او ماه را دهد مایه
هم نباشد به حُسن در خورِ توگر شود آفتاب زیور تو
بار حُسن تو آسمان نکشدچرخ بارِ تو یک زمان نکشد
ای فلک مرکب عماریی تواشک ما کی کشد سماری تو
ای به دولت چو جانِ شیرین توخسرو صد هزار شیرین تو
نام خوبیت اگر به کرخ رسدناله من ز تو به چرخ رسد
گرچه گردِ جهان بسی گشتمبه قبول تو من کسی گشتم
این شرف مر مرا تمام بودکه مرا بنده تو نام بود
جز به نام تو نیست زندگیَمحلقه در گوش کن به بندگیَم
بر فزون است هر زمان هوسمکه رسم در پی تو یا نرسم
عشق تو گرچه آتش و آب استعزّ اسلاف و، فخرِ اعقاب است
روزها بر امید بنشینمتا خیالِ تو را شبی بینم
ای همه حُسن ها مسخّر توکی دود اسب بنده با خر تو
ما که از خیل رند و اوباشیماز چه رو اهل عشق او باشیم
ما که شنگولیان و رندانیمزحمت راه و، حشوِ زندانیم
خارِ بستان و وردِ بتکده ایمدر تکاپوی کار بیهوده ایم
در رهِ تو که پُر ز بوالعجبی استراه و دعویی عشق بی ادبی است
ای گل و سرو و، بوستان از تودشمنانند دوستان از تو
نار و، خارند در دل و دیدهاز من و، از تو هیچ نادیده
گر بفرمایی و روا داریدر غمت عزِّ من بود خواری
بنشینم چو تابه، بر آتشساکن و ثابت و، مسلّم و خوش
من که چوگان تو گشاده زنمبوسه بر تیغ آب داده زنم
گر ز آتش مرا بود بستربنشینم بر او چو خاکستر
غم چو می راحتِ روان باشدچون رضای تو در میان باشد
روزگار ار کُشد به تیغ مرانیست جان از غمت دریغ مرا
با منت گر بدین سبب کینه استتیرهای تو را هدف سینه است
من ز پیکانِ تیر تیمارتآه نکنم ز بیم آزارت
در تعدّی و، در جفاکارییار گیتی مباش اگر یاری
مشکن آن خُم که پُر ز باده بودمفکن او را که اوفتاده بود
من خود از روزگارِ رنگ آمیزهستم اندر میانِ رستاخیز
دل و دستی است چون دهانِ تو تنگچون رُخان تو اشک ها گلرنگ
اشکم از دیده چون بپالایدهمه جامه به خون بیالاید
ای قوی گشته در شکایت مناز تو و از فلک حکایت من
چندازاین جنگ وجورِ هرروزهاز جفاهای چرخ پیروزه
رمقی مانده روح را باقیاِدر الکأس ایّها السّاقی
تن و جان و دل از چه شد محروماز تو و از سپهر و از مخدوم
آنکه دولت طرازِ جامه اوستآنکه دولت طرازِ جامه اوست
صدرِ عالی رضییّ دولت و دینشرف مُلک پادشاه زمین
آنکه پیش از وجود فایده راکرم آموخت معنِ زایده را
حاتم طایی ار بماندی حیّسایل دست او شدی از حیّ
صاحب ار در ولایتش بودیمهره و دُرّ کفایتش بودی
آل برمک گرش بدیدندیخدمت صدرِ او گزیدندی
سرورِ این مقدّمات کرامکه نکو سیرت اند و نیکو نام
سربه سر عاشق وجودِ تواندکه شرم زدگانِ جودِ تواند
کرمشان جمله در وجود آرندهمه از جان تو را سجود آرند
این (صفت ها) و این مناقب توستماه در نورِ رای ثاقب توست
مخلص نفس و راحتِ روحیوقتِ سیلاب کشتی نوحی
در صبوح خرد مصابیحیدر فتوح هنر مفاتیحی
چرخ را با علوت پیوند استکس نداند که قدرِ تو چند است
دشمنانِ تو گرچه بسیارنددشمنانِ تو گرچه بسیارند
گرچه در اطلسند و تعبیرندقالب نفس های تزویرند
ورچه در دار و گیرِ مشغله اندنقش دیوارهای مزبله اند
کز تو چون درگذشت رونق نیستدر قدح صافی مروّق نیست
ندود در معارجِ تگِ توشیر دشمن برابرِ سگِ تو
جمع کرده است از پی آواردستِ ادبارشان ثریّاوار
سلک پروین چو درهم افکندندچون بنات فلک پراکندند
گرچه با پرّ و بال چون مگس انددر غبارِ مراکبت نرسند
ای سرِ حاسدِ تو از درِ داردل و طبع عزیز رنجه مدار
دشمنان را به تیغِ خویش مکُشدست رنگین مکن به خون شِپُش
کز پی کَیک گام ننهد کسوز پی پشه دام ننهد کس
ای چو تو در سرای گیتی کمقُدوه و، قِبله بنی آدم
بودی ار تو نبوده در دهرشکر روزگار تلخ چو زهر
ای ز تو در نقاب قلابیحاتم و معن و صاحب و صابی
وز پی بخششِ تو هم معنیخالد و فضل و جعفر و یحیی
یک دو ماه است کز بدِ گردونبا منت هست حال دیگرگون
با خیالِ مکارمت ننهفتاین شکایت ز تو بخواهم گفت
ای شده روشن از تو در آفاقمشکلات و مکارم اخلاق
رنج را گرچه من سزاوارماز تو این ظلم کی روا دارم
چون منی را بدین صفت ماندنپیل و خر را به یک نسق راندن
من چو بیگانگان ز صولتِ توگشته نظّاره گیی دولتِ تو
روزِ من نحس و ناخجسته شدهنظر تو ز من گسسته شده
رو شده لفظ چون جریمه منگم شده شاه راهِ خیمه من
طبع تو با سباع خو کردهبه هوس ژنده ها رفو کرده
گر به جانم رسد نکایتِ توکس ز من نشنود شکایتِ تو
شب من زین حدیث یلدا شدرشته صبرِ بنده یکتا شد
زآنکه این ریسمان ندارد دیر؟مانده از رشته قلاده شیر
داشت نتوان ببند و زنجیرمگر دل از خدمتِ تو بر گیرم
آخر ای آفتاب نورانیسرّ این حال ها همی دانی
دوستان دشمنند می بینیدر جفای منند می بینی
چون شد امروز حال ها دیگرمن نه چون کشتیَم نه چون لنگر
چون من و هر که هست یکسان شداز درِ تو گذشتن آسان شد
دوستان بوده اند روزِ نخستوان که امروز دشمنند ز توست
ای محاسب ترین اهل زمیندفتر رنج های بنده ببین
جمع وتفریق ومجمل و تفصیلعقد کن جمله از کثیر و قلیل
یکی از حشو پرسش آن هاباز دان از «فذلک و منها»
پس بده وجه رایج و، واصلآنچه بر توست باقی و حاصل
در من این ظنّ مبر که نان طلبمسگ به از من گر استخوان طلبم
داند این حال عابد و عاصیکز پی دُرّ کنند غوّاصی
من که سلمانِ مهر جوی تواممن که حسّان مدح گوی توام
ازچه گشتم ترید و نامقبولهمچو عبدالله ابن سلول
زآن بر این گونه گشتی از من سیرکه بر این آستانه ماندم دیر
قوم موسی بر آن صفا و، ولادید نورِ کف و نشان عصا
منّ و سلوی چو درکشید درازآرزو خواستند سیر و پیاز
قلم از کارها بر آسوده استعقل ها اندر این بفرسوده است
دیگری یافتی و بگزیدیگفتنی گفتی و دیدنی دیدی
من ز تو روی هم بتافتمیصد یک از تو اگر بیافتمی
ای همه آفتاب و بر من میغوی همه پرنیان و بر من تیغ
خاص بر من نه بر سبیل عمومکرده رای تو حکم های سدوم
رو که حقّ های من گزارده شدیک شبه ماه من چهارده شد
مشک دادن به گنده روی خطاستگرچه این راه و رسمِ اهل خطاست
خلعتِ مه به اختران دادیعمل من به دیگران دادی
در کشیدی به رشته دُرّ و شبهجمع کردی بسان ذنب و غبه
این مَثَل بشنو از منِ ناشادکاین مثل را هم از تو دارم یاد
هست اندر میانِ نامه تواین مَثَل از زبانِ خامه تو