شمارهٔ ۴
وقت طرب رسید که مشاطه بهارآراست نوعروس چمن را به صد نگار
گلگونه زد ز لاله رخ باغ و راغ راوز سبزه وسمه کرد بر ابروی جویبار
جعد بنفشه را به بخوری نسیم دادکز رشک خون گرفت دل نافه تتار
سر هفت کرده غنچه رعنا ز حجله بازآمد به عرصه گاه ریاحین عروس وار
شد چشم های نرگس مخمور نیمخوابشد زلف های سنبل سیراب تابدار
بنگر دورنگی گل رعنا چو دور چرخزین سو به رنگ عاشق و زانسو به رنگ یار
پوشیده بیدمشک ز سنجاب پوستینیعنی که پر ز برف شکوفه ست شاخسار
در بوستان نثار شکوفه ز باد سختماند به سیمباری دست امیر بار
سردار دین سپه کش اسلام بار یکآن در صفات آدمی و در صفا ملک
باز آن نگار بررخ دینی نهاده اندکز رشک داغ بر دل مانی نهاده اند
گوئی که زنده کردن اجسام خاک رادر باد معجز دم عیسی نهاده اند
بنیاد صبح و اصل بهار و نهاد باغگوئی که عاشقان به تمنی نهاده اند
شاخ شکوفه را چو ثریا شمرده اندگلبرگ را مقابل شعری نهاده اند
پیکان نمود غنچه و خنجر کشید بیدسر سوی رزم هر دو به دعوی نهاده اند
گر بر چنار بید کشد خنجر خلافبر پنجه چنار نه حنی نهاده اند
در روز نو سپاه ریاحین به داوریسر سوی صدر و سرور دنیی نهاده اند
آن ذات لطف و آیت مردی و مردمیکاخلاق اوست غایت مردی و مردمی
ای شمع اگر نه محنت عشق آزموده ایاز راه دیده راز دلت چون نموده ای
پروانه را بسوختی و یافتی جزاتخمی که کاشتی بر آن خود دروده ای
از عاشقان تو رسته تری زانکه روزهاباری ز سوزش ایمنی و خوش غنوده ای
اسکندری که ساختی از چهره آینهآری تو نیز هم ظلماتی گشوده ای
نی صیقلی به وجه دگر کز جمال خویشزنگار تیرگی ز رخ شب زدوده ای
پرویزوار تاج و سرت را به تیغ دادآن بوسه ها که از لب شیرین ربوده ای
لاف سری مزن که زجانت بکاسته ستآن تاج عاریت که بر سر جاهت فزوده ای
قد بر کشیده ای و رخ افروخته مگریکشب ندیم بزم سپهدار بوده ای
آن شهریار عالم و عادل که روز جنگبر شیر و بر پلنگ کند کوه و بیشه تنگ
ای از فلک کمینه خطابت یمین ملکتیغت معین ملت و کلکت امین ملک
زاید زجود دست تو هر دم یسار دینباشد به خاک پای تو دایم یمین ملک
در جویبار مملکت و بوستان دیناز آب تیغ تو شکفد یاسیمین ملک
از قدر تو گرفت ترفع سپهر دینوز جاه تو نمود تمکن زمین ملک
تیغ تو قامع ملک چارمین سپهرپاس تو حارس فلک هفتمین ملک
شد خلق را کف تو به بخشش ضمان رزقشد شاه را دل تو به دانش ضمین ملک
ناگه کمین کینه گشاید اجل بر اودر دور تو هر آنکه بود در کمین ملک
گردون در آستین مراد تو می نهدهرچ آیدش به دست زغث و سمین ملک
ای نو بهار ما رخ عالم فروز تونوروز و عید باد همه ساله روز تو
ای از تو سروری و سری نام یافتهوز بخت تو روزگار همه کام یافته
در خدمت رکاب تو هر کو نهاد گامصد کام در مقابل هر گام یافته
از مرتبت کمینه و شاق تو در جهانهر چه کزان نهایت اوهام یافته
خلقی ز عدل شاملت ارزاق توختهجوفی ز عدل کاملت آرام یافته
در یاز رنج بذل کف چون سحاب توخود را غریق منت و انعام یافته
خورشید کو به نور بود مایه بخش کاناز فیض رای روشن تو وام یافته
در آشیان ملک جهان مرغ بخت تودر زیر بال بیضه اسلام یافته
در جنب موکب تو غلامان و بندگانتکمتر جنیبت ابلق ایام یافته
ختم چکامه راغزلی خوش ز بهر توگر بشنوی ادا کنم از لفظ شهر تو