شمارهٔ ۳
دل در برم نشانه تیر ملامت استتن در بلا و جانم اسیر غرامت است
در عشق کام و ناز و ملامت به هم بودما را ز عشق بهره سراسر ملامت است
عشق آن بود که دل برد و قوت جان دهدوان نیز همرهیست که دور از سلامت است
عشق تو صبر و جان و دل و دین من ببرداین عشق نیست ضورت روز قیامت است
بر قامتش قبای بلا دوزد آسمانآنرا که میل سوی بت سروقامت است
شهریست عشق تو که در او هر که گشت گمراهش گشاده بر سر کوی ندامت است
فتوی نوشت خط تو بر خون من ولیکداند امیر کو نه سزای امامت است
آنکو کفش به جود چو ابر بهاری استدر سایه اش هزار چو من زینهاری است
باز این مخالفان که در جنگ می زنندبر ساز ما نوای کژآهنگ می زنند
از قول دشمنان که شیندند دوستانبا ما همه ترانه نیرنگ می زنند
بر عشق خوب تا رقم زشت می کشندبر نام نیک ما دغل ننگ می زنند
سنگیندلان تیره ضمیر از خلاف طبعبر آبگینه دل ما سنگ می زنند
هر لحظه از گشاد ملامت هزار تیربر قلب این شکسته دلتنگ می زنند
می ننگرند راز گریبان خویش رادر دامن حکایت ما چنگ می زنند
بر آستان صلح نهادیم سر چو سگوین سگ دلان هنوز در جنگ می زنند
بر چرخ شد ز جور حسودان نفیر ماآه ار نه لطف میر بود دستگیر ما
عالم پر از حکایت درد دل من استدر قصه منند اگر مرد و گر زن است
عشق من و تو قصه هر صدر مجلس استو افسانه مان حکایت هر کوی و برزن است
گر دشمن است بر من مظلوم خرم استور دوست است بر من محروم بدظن است
عشق از ازل در آمد و شد با جهان کهناین رسم عاشقی نه نو آورده من است
مسکین تنم ز تاب غم و سرزنش گداختگر دل دل من است نه از سنگ و آهن است
چون شمع نیم سوخته نادیده صبح وصلدر شامگاه هجر مرا بیم کشتن است
گردن نهاده ام به قضا زانکه عشق راخون دو صد هزار به از من به گردن است
اینم بتر که با همه تشنیع و گفتگویتو دوست نیستی و جهانیم دشمن است
ایزد مرا به خصمی یک شهریار بسکار مرا عنایتی از شهریار بس
والا یمین ملت و اسلام بار یکآن در صفات آدمی و در صفا ملک
آن حاتم زمانه که دست سخاش کردآثار حاتم از ورق روزگار حک
وان چرخ کامکار که خورشید تیغ اودارد ز روز فتح و ز صبح ظفر یزک
دریای رزم او چو زند موج کر و فربر خشکی اوفتد ز فرود زمین سمک
در سایه اش ز جمله افتادگان زمیندر موکبش زجمع جنیبت کشان فلک
پیش گشاد شست یک انداز او قضااز چرخ برج سازد و از قرص مه دفک
درکنه ذات او نرسد عقل دوربیندر گرد قدر او نرسد وهم تیز تک
نور ضمیر آینه آساش فرق کردصبح رخ یقین را از شام زلف شک
ای آدم از چو تو خلفی کام یافتهعالم ز آفرینش تو نام یافته
ای از کف تو یافته عالم توانگریابری که بر سر آمده ی هفت کشوری
نی نی که ابر سایل دریای دست توستاو را کجا رسد که کند با تو همسری؟
در مرتبت ز عالم انسان گذشتهایلیکن نگویمت مَلَکی نیز و نه پری
مهری که روز و شب به تو دارند راستیچرخی که انس و جان ز تو یابند داوری
گر مهر نیستی ز چه چون مهر باذلیور چرخ نیستی ز چه چون چرخ قادری
بر قول فلسفی مگر آن نفس کلیئیکوراست بر ممالک عالم مدبری
گر گویم آفریده نیی هم زوجه شرعنوعی بود ز شرک و طریقی ز کافری
یک نکته ماند راست بگویم که نیست کفرنه خالقی ولیک ز مخلوق برتری
ای گشته پشت ملک به بازوی تو قویزیبد که قصه من سرگشته بشنوی
تا در تنم روان و زبان در دهان بودمدح توام غذای دل و قوت جان بود
از چرخ خیمه و زشهابش کنم طنابگر بر سرم ز سایه تو سایبان بود
صاحب ریاضتان بلا را بود پناهدر هر قران که مثل تو صاحب قران بود
خاصه کسی چو من که ز اخلاص جان تراهم بنده هم ثناگر و هم مدح خوان بود
یکره ز روزگار پریشانش باز خرکو را به هر چه بازخری رایگان بود
آزرم دارش ارچه به نزدت بود حقیروارزان شمارش ار چه به چشمت گران بود
من بنده سود یابم و نبود زیان ترابازم به کم بها بفروش ار زیان بود
ازبهر نام بندگیت کردم اختیارسگ باشد آنکه بندگیش بهر نان برد
ای بوده ورد مدحت تو همنفس مرادر تنگنای حادثه فریادرس مرا
خود را به عز نام تو برکار می کنمبخت غنوده را ز تو بیدار می کنم
اندر هزیمه طبل بشارت همی زنمدر کاسدی رواجی بازار می کنم
در شهر فاش گشت که زنهاری تواموینک هنوز زاری زنهار می کنم
تا هر که پرسدم که شدی بنده درشناکرده دست بوس تو اقرار می کنم
اقرار می کنند حسودان من ولیکبر بخت و روزگار من انکار می کنم
در ماه روزه بی گنهی همچو خونیانخود را به دست خویش گرفتار می کنم
هر صبحدم بسوی نهان خانه ای شومهر شامگه به خون دل افطار می کنم
از کوه ذره ای و ز دریاست قطره ایاین ماجرا که پیش تو اظهار می کنم
از بسکه دل به مدح تو مدهوش شد مراوصف بهار و باغ فراموش شد مرا
در باغ دولتت گل شادی دمیده بادبر درگهت نسیم سعادت وزیده باد
هرکو نخواهدت چو سمن تازه روی و شادهمچون بنفشه چهره کبود و خمیده باد
ور غنچه را ز مهر تو آکنده نیست دلتوتو دلش به خنجر صرصر دریده باد
چون سوسن آن که نیست به مدح تو ده زبانچشمش چو لاله خون دل خویش دیده باد
با تو هر آنکه چون گل رعنا شود دو رویچون شنبلید رنگ رخش پژمریده باد
بر بام هفت قلعه نیلوفری به فتحگوش زمانه کوس سپاهت شنیده باد
تا نزد تو شتابد و بیند ترا رهیمانند نرگسش همه تن پای و دیده باد