گنج

شمارهٔ ۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)۵۲ بیت
دلم نهان شد و شد عافیت نهان از دلهلاک جان من آمد دلم فغان از دل
به چین زلف تو در مدتیست تا گم شددهان تنگ توام می دهد نشان از دل
فروشد از پی تو دم به درد و رفت به غمبرآمد از غم تو دل ز جان و جان از دل
چه طعنه بود که بر دل نیامد آن از منچه جور ماند که بر من نیامد آن از دل
زبانه گشت زبان در دهان ز سوز دلمبلی همیشه حکایت کند زبان از دل
دریغ کز دهن دشمن آشکارا شدحدیث دوست که می داشتم نهان از دل
به شرح حال دل خود چه حاجت است مراکه خون دیده خبر می دهد عیان از دل
صبوری من بیچاره اختیاری نیستچه چاره چون زغم عشق رستگاری نیست
براندم از غم هجر تو خون ناب از چشممرا ز فرقت رویت برفت خواب از چشم
دلم بر آتش هجرت کباب گشت و کنونهمی برآید خونابه کباب از چشم
مپوش چهره و بر بنده روزتیره مکنکه روز تیره شود چون شد آفتاب از چشم
به چشم من چو در آمد عقیق تو پس ازانحقیقتم که بیفتاد لعل ناب از چشم
نه زآب چشم من آید خلل در آتش دلنه نیزم آتش دل بازدارد آب از چشم
اگر به سیل بناها همی خراب شودبنای کالبد من شود خراب از چشم
بشد ز کرده چشم و دلم قرار از جانبرآردم غم این هر دوان دمار از جان
بشد مرا به امید تو روزگار از دستبدادم از پی وصل تو کار و بار از دست
منم فتاده پای غم تو دستم گیرمکن ستیزه و این سرکشی بدار از دست
ز دست من به جوانی مشو نگاریناکه بی جوانی ناید نکو نگار از دست
ز سیل دیده تنم را گذشت آب از سرز سوز سینه دلم را برفت کار از دست
مرا زمانه هم این خار برکشد از پایگرم عنان نکشد عمر پایدار از دست
ز دست ظلم تو فردا نگر که نگذارمعنان صفدر و سردار روزگار از دست
معین ملک و شهنشاه و شهریار جهانکه اختیار خدای است و افتخار جهان
زمانه دور جوانی گرفت باز از سرزمین دگر کند آغاز کشف راز از سر
فغان بلبل سرمست زان ز حد بگذشتکه غنچه می ننهد سرکشی و ناز از سر
گرفت باد صبا رسم معدلت بر دستنهاد لشکر دی شور و شر و تاز ازسر
کشید باغ قبای زمردی در برچو که کلاه حواصل نهاد باز از سر
فکند در چمن آوازه قامت بت منگرفت قامت سرو سهی نماز از سر
چو آب شعر مرا دوش در چمن بلبلبخواند مدح سپهدار سرفراز سر
علو همت او چرخ را حقیقت شدنهاد لاجرم آن نخوت و مجاز از سر
خدیو ملک کرم شهریار کشور جودکه هست نام همایونش سکه زر جود
زهی خدای ترا عمر جاودان دادهسپهر پیر ترا دولتی جوان داده
به روز بزم کف چون سحاب تو به سخاقفای بحر زده گوشمال کان داده
به گاه رزم لب تیغ آبدار تو خصمهزار بار ببوسیده خاک و جان داده
لطافت تو به اعجاز خلق گاه سخنچو عیسی از دم خود مرده را روان داده
سیاست تو به هنگام کین ز کله خصمهمای را به سر نیزه استخوان داده
به جنگ خنجر نیلوفریت را نصرتز خون گرم عدو رنگ ارغوان داده
دبیر چرخ ز دیوان عمر روز قضابرات عمر حسود تو زان جهان داده
زهی زمانه گرفته بها و زیب از توچو بخت و دولت و اقبال ناشکیب از تو
توئی که بخت تو در دهر کامکاری کردتوئی که در همه کارت خدای یاری کرد
سپهر در پی امر تو ره به سر پیمودزمانه بر در حکم تو جانسپاری کرد
به خاکبوس درت رغبتی نمود ملکقضاش گفت تو آن پردلی نیاری کرد
تواضع تو بدین آرزوش رخصت دادکه تا بداند باری که بردباری کرد
پلنگ را اثر عدل تو بر آن بگماشتکه شیر در دهن غرم مرغزاری کرد
به هر طرف پی احسان تو چنان ره بردکه باز دایگی کبک کوهساری کرد
زهی به فر تو آراسته زمان و زمینتراست دست تحکم بر آسمان و زمین
کسی که در کنف سایه خدا باشدهمیشه بر همه مقصود پادشا باشد
تراست این همه اقبال و باشد آن کس راکه برکشیده و بگزیده خدا باشد
درت چو بر رخ خواهندگان گشاده شودصریرش از کرم اهلا و مرحبا باشد
به مجلسی که ز خلق خوشت سخن رانندحدیث مشک ختا گر رود خطا باشد
ملوک را ز تو تشریف هاست خود چه شودکه وقت نوبت تشریف این گدا باشد
بدین مطایبه مجرم نیم که با چو توئیبه مذهب ظرفا اینقدر روا باشد
ربیع عمر تو بادا چنانکه تا صد سالدرخت دولت و عمر تو در نما باشد