شمارهٔ ۹۹
اگر چه عمادی ز دریای خاطرنکرده ست تقصیر در درفشانی
خطا گفت این لفظ کز لفظ و معنیعلی حسن بود حسان ثانی
بدان قطعه مفتون شده ست او کجا گفتهر آنگه که چون من نیایم نخوانی
ز بیت نخستین قیاسی کن آخرکه تکرار لفظش چه دارد معانی
دگر آنکه ناخوانده درخواست کرده ستمرا پیش خوان تاکنم مدح خوانی
به حسان چه تشبیه باشد کسی راکه از ندمت و هزل جوید امانی
کجا گفت حسان که من نردبازمبدانسان که از داو خصلم بمانی
مرا نیز داغ علی هست بر دلولی کم کنم فاش راز نهانی
نگویم چو هنگامه گیران کابلبه هر کاروان کاه و هر کاروانی
که هر چیز دارم همه چیز دانمکه خواهم شفا داروی ناتوانی
دگر آنکه گفته ست در ری چو سلطانبدیدم بدان جاه وآن کامرانی
به هر دو قدم فرش شه را سپردمچو بر طور موسی به لالنترانی
نبد پای کس پیش شاهان به خستز ایام ما تا گه باستانی
به هر دو قدم لاجرم ره سپردندبه گاه تعازی و وقت تعانی
چه فردوسی و عنصری چه دقیقیچه قطبی چه خاقانی و بیلغانی
دگر ناخن مرد معنی ننازدچو طفلان به پا یاری زر کانی
دگر هر که در بزم یک می خورد کمغلامیش پیدا شود رایگانی
پس آنکو نخورده ست هرگز براندشهزاران غلام ختائی و لانی
دگر کز وزیران و شاهان نشان دادچو سلطان و بوالقاسم و بوسکانی
گر او را وزیران نشاندند بر دستز دستم نشستی وزیران تو دانی
بسی سلجق و سلغری دیده ام شاهچه هنگام کهلی چه روز جوانی
به بستان بسی بوده در هم بساطیبه میدان بسی رفته در هم عنانی
نه بی من شنوده ره ارغنونینه بی من چشیده می ارغوانی
مکرم بدم نزدشان از دو معنیز فرهنگ و ازنسل نوشین روانی
به هر ملک و شهری به دیبای خطممثالی شدی چون قضا از روانی
چه لافی دلا زان شهانی که درخاکاسیرند با حسرت جاودانی
گذشتند و جانشان به دار بقا رفتبماندست تنشان درین خاک فانی
چنان دولت بی بها زود بگذشتچو ابر بهاری و باد خزانی
ز مردم کنون چشم خوبی چه داریکه از چشم مردم بشد خوبسانی
چو جام غم انجام ایشان ننوشیچو مدح به ناکام ایشان چه خوانی
ز ناخوردنت هیچ ناید مضرتز ناگفتنت هیچ ناید زیانی
چه حفش است کآوردی ای پیره سر مردچو شاخ گل نو مه مهرگانی
چه خوانی به رغم ظریفان کرمانعبارات باخرزی آنچنانی
علی حسن بد نگفت و اگر گفتتو کم گوی بد تا به بد درنمانی
سخن بی مجال و وقیعت نباشدچه تازی چه ترکی چه هندوستانی
رو انصاف ده زانکه انصاف بفراشتسریر جم و تاج نوشیروانی
درین شعر چندین سخنهای نیکوستکه هم جوهرش دیدم و هم معانی
خصوص آنکه گفت او که نیکو نباشدکه می را بود بر خرد کامرانی
دگر آنکه تهذیب اخلاق جسته ستکه آن نیست در عهد آخر زمانی
مجوی ای برادر به جز مغز حکمتکه این است سرچشمه جاودانی
ز مجد این سخن بس بود یادگارتکه او یافت از هاتف لامکانی
بر او هر چه بنوشت از من سلامتکم آزاری آورد و کوته زبانی