گنج

شمارهٔ ۱۰۰

خدایگانا با آب معجزات بنانتبشست گیتی جادو کتاب نیرنجی
به دست حکم تو در روز و شب چو مهره نرددو لشکرند یکی رومی دگر زنجی
به یک دو دست که با تو نماند توبت کردبه دست تو فلک هشت تو ز شش پنجی
تو شاه عرصه ملکی و دیگران هستندهمه زبون عری چون شهان شطرنجی
از آسمان نپذیرد سلاح دار درتدرست مغربی خور به رسم پارنجی
مرا زخوف عتابی که شاه فرموده ستگرفت رنگ ترنج این عذار نارنجی
شنیده ام که سلیمان به هدهدی که نیافتعتاب کرد به آئین بند فرهنجی
تو گرچه وارث اوئی ازان بزرگتریکه از جنابت مرعی که کم شود رنجی
نگر که راست زبان یابیم چو شاهینیاگر مرا به ترازوی صدق برسنجی
اگر ز حلم کنم یاد حلم را کوهیوگر ز عفو برم نام عفو را گنجی