گنج

شمارهٔ ۷۸

به خدائی که آشنائی دادوحی او با دل پیامبران
به رسولی که روشنائی دادنور عقلش به چشم راهبران
کز دل پاک و سینه صافیبازگشتم به راه رهسپران
اندرین پرده گرچه محجوب استصورت من ز چشم بی بصران
نظر راست بین نکو بیندکاندرین ره نیم ز کژنظران
خرده ای صوفیانه خواهم گفتگر نگیرند خرده مختصران
گر تو شاهی و من ترا محکومچیست بر من تحکم دگران
به سر تو که نور چشم من استخاک پایت که باد تاج سران
من در این پایه ام که شاید بودکم ملایک شوند سجده گران
ملک نفس من روا داریکه برد سجده سگان و خران