شمارهٔ ۶۹
ننگ مردان اصیلک گوژوکز جهان باد نقش و نامش گم
رسمی از شید در جهان آوردکه بدو شوم باد حاشا گم
گرچه از زرق پشت دارد خمشکمی دارد از حرام چو خم
روز تا شب همی فروشد دمشب همه شبی همی فشاند دم
همه روز ازنفاق با تسبیحهمه شب از سماع بادم دم
مردمی کز صفات انسان نیستسگ بود آنکه خواندش مردم
دشمن آدمیست چون ابلیسمایه وحشت است چون گندم
به نفس قاتل است چون افعیبه صفت موذی است چون کژدم
منکر شرع ملت است مدامدوستدار خلیفه پنجم
اژدرکشتنی ست چون آتشدرخور آتش است چون هیزم
سگ نژاد آمده ز مرکز آببدنهاد آمده ز مبرز ام
تیر هجوم که می زنم بر ویسگ زنست ارچه هست جوشن سم
بگسلانم به نعلق سخنشگر چو پروین شود بر این طارم
وقتش آمد که گویم ای خربطچه زنی بر در تمنا سم
طلب شغل اگر کنی پس ازینطالعت را بد آید از انجم
خاک شو خاک کآتش شرمتننشیند به آب صد قلزم
خارپشتی بدان سرشت درشتچه زنی لاف نرمی قاقم
بنده آن دمم که گویندتایهاالتیثس قد عزلت فقم
گوشه عزل گیر و تیز شمارریش را رنگ کن چو قاضی رم