گنج

شمارهٔ ۶۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: یمن۳۴ بیت
ای سر آمد به هر مکان چو لقبوی ستوده به هر زمان چون نام
توئی آن کامران که در ره توهر که گامی نهد بیابد کام
در سلامت به سر برد همه عمرهر که یابد زتو جواب سلام
رای تو واقف است بر افلاکحکم تو نافذ است بر اجرام
خشم تو خیمه ئیست حلم پذیرعفو تو دابه ئیست بحرآشام
گر فلک بهره یابد از علمتنایب مشتری شود بهرام
گر هوا مایه گیرد از دستتدر فشاند به جای قطره غمام
ور چمن بو ستاند از خلقتبوی گل بازدارد اصل زکام
صاحبا بنده چشم آن داردکز سر رغبت و قبول تمام
سخنش بشنوی و بپذیریای سخنهای تو ملوک کلام
کاستماع کلام ملهو فانصدق است از کلام خیر انام
بنده می نالم از جفای سپهرکه توئی خواجه و سپهر غلام
تو ز ایام داد من بستانکه توئی داد ده در این ایام
در حق من که داعی کرممای به حق پیشوا و شاه کرام
کرمی کن که مرد مکرمتیکه فلک لوم میکند چو لیام
گر بمیرم ز تشنگی هرگزنچشم جرعه ای ز آب عوام
ور بگردم به جان ز بی درمینبرم پیش خواجگان ابرام
نبرد شاخ سدره رنج تبرنکشد خنگ چرخ جور لجام
می ام از کاس جور دور زمانگر کنم عربده مده دشنام
مجلس ما چراست کاندر ویفعل دیگر کند همی هر جام
گرچه از جود خواجه دنیایافتم برد و خلعت و انعام
همچنان هفت مار هفت سریمی گزندم مدام هفت اندام
غم پیری و کربت غربتانده فاقه و تکفر وام
دوری از خانمان و قوم و تبعفرقت دوستان دشمن کام
به دیار خود ارچه تشنه لبمنیست آنجا مرا امید مقام
قلب نام خود است پارس کنونتشنه را کی بود در او آرام
مرد جاهی مرا قوی بایدتا شود کار من مگر به نظام
به خدای ار به عمرها آیدپای صیدی چنینت اندر دام
اندر این نظم ارچه هست صریحلقب و نام نیست جای ملام
لقب و نام تو به ذکر جمیلدر نوی گفت ایزد علام
من چه گفتم که صاحب دیوانهمه گفتم به جز صلوه و سلام
تا فلک را به محور است مدارتا عرض را به جوهر است قوام
جوهرت باد از عوارض دورفلکت در مدار خاضع و رام
به سه شهزاده چشم تو روشنتا جهانراست روشنی و ظلام