شمارهٔ ۵۳
ای به حق شاهی که قدرت از علو مرتبتبر سر شاه فلک دیده ست پای تخت خویش
من ز خاک پارس چون برداشتم رخت امیدگفتم آرم سوی خاک آستانت رخت خویش
پارسالت دور از اکنون خود نبد پردخت منکز وقایع هم نبودت یکزمان پردخت خویش
وین زمان گفتم کنی مافات را یک ده قضاوین ندیدم جز طبع ساده یک لخت خویش
زانکه گشتم از جنابت چند باری ناامیدسخت دلتنگم ز رای سست و روی سخت خویش
از که بینم رنج این حرمان کزین حضرت مراستاز زمانه یا ز تقصیر تو یا از بخت خویش