گنج

شمارهٔ ۵

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: وب۱۸ بیت
پناه ملک جهان مقتدای روی زمینتوئی که هست ز رای تو آسمان محجوب
توئی که اختر سعد تو چون طلوع کندزمام خویش دهد مشتری به دست غروب
توئی که هست ملاقات تو جلای عیونتوئی که هست محاکای تو شفای قلوب
ز هول صرصر قهرت چنان بلرزد خصمکه شاخ بید ز آسیب صدمه های مهوب
گه نفاذ توئی آمر و جهان مامورز روی صدق توئی غالب و جهان مغلوب
ز بحر طبع تو هر لحظه کلک غواصتهزار رشته پر از در کشد همه مشعوب
بر آخر هوس امروز بوستان فلکز پای قدر تو دارند التماس رکوب
بزرگوارا این قطعه نزل صدر تو نیستاگر چه نیست کسی را سخن بدین اسلوب
یکی حدیث ز من بنده گوش کن به کرمکه بر کریم بود استماع آن به وجوب
ز شرح رنج دل و دستگاه من اثریستحدیث تنگی کنعان و محنت یعقوب
سپهر کور که مهمانسرای سفله نماستدر این زمان که شدستم به دور او منکوب
به صبح می دهد از گوشه دلم مطعومبه شام می کند از خون دیده ام مشروب
دلم ز دشمن گمراه خشم یافت ز شاهبلی ز کرده ضالین پسر شود مغضوب
شدم به نسبت فضل و هنر چنین محروممباد هیچ مسلمان بدین سخن منسوب
به فضل اگر پدرم حشمت و بزرگی یافتچنانکه تخت سلاطین عهد را محبوب
به چشم خویش بسی دیده ام که شاهانشفزوده اند به تشریف زر بر او مرکوب
پیاده گشتم و مفلس شدم ز شومی بختزهی قضیه معکوس غالب و مقلوب
ترا از ایزد وهاب موهبت این بادکه گنج قارون گردد به دست تو موهوب