شمارهٔ ۳۸
ای چو خورشید در جهان مشهوربه جلال و جمال و زینت و فر
زتو یابند روز و شب هستیو زتو دارند بحر و کان گوهر
باد را از تو مرکب رهوارخاک را از تو خلعت ششتر
آب از تاب تو اثر یابددر طبایع فزاید آتش تر
آسمان را ستانه تو مقامواختران را به سایه تو مقر
بخت با دولت تو همزانوفتنه با حسبت تو هم بستر
گر به هیبت نگه کنی در کوهکوه را خون شود ز خوف جگر
ور به رحمت نظر کنی بر خاکخاک را بردمد ز شادی بر
منم آن خاکیئی که ذره صفتاز هوا داری تو دارم سر
از ضعیفی چنین مگردان رویکز تو معروف شد به هر کشور
یکدلم با تو و جهان دو رویبه سه نفسم همی رساند ضرر
پادشاه منی به چار نیابنده این درم به پنج پدر
شش جهت دشمنم گرفت و گریختهفت عضوم به زینهار تو در
هشت مه شد که نه فلک به ستیزمی گذارند ده تنه خنجر
تن فضا را سپرده ام چو مرانیست جز حفظ کردگار سپر
تو بمان دیرگه که زود مرابگذارد جهان زود گذر