شمارهٔ ۱۱۸
مردکی بود طامع و شیادنام آن غرم حیدر آبی
کودکان را ز بهر شفتالوسیب وامرود دادی و آبی
گاه کدیه برای کسب حطامدیده کردی چو چرخ دولابی
شب به بزم معاشرت رفتیخفتی آنجا برای دبابی
تایکی مست خفته را گادیجان بدادی ز رنج بی خوابی
تو همان حیدری ولی بی آبمی کن ای دون سفله بی آبی