گنج

شمارهٔ ۱۰

ای خسروی که فتنه نشان آب تیغ توروی زمانه را ز غبار فتن بشست
بر طرف باغ کام لب جوی آرزوشادابتر ز بخت تو یک سرو بن نرست
خاصیتی که طبع مرا هست در وفادلجویئی نمود که معهود عهد تست
در دفع فتنه ایکه قضا زان کرانه کردحزم تو پیش رفت و میان را ببست چست
گر بسته بد دری به مواسات برگشادگر خسته بد دلی به مراعات بازجست
صیت تو سایر است خصوص از مدیح مناز مکه تا به خلخ و از مصر تا به بست
گر گشت تب معارض عرضت خدای دادتوفیق خیر و بوی شفا ساعت نخست
نیرنگ نقش جود نباشد به تب تباهبنیاد ذات خیر نگردد به رنج سست
بدرود باد هر که نباشدت نیکخواهرنجور باد آنکه نخواهدت تن درست