شمارهٔ ۹۵
ای به اصل پاک و گوهر بر شهانت سروریوی به رفعت آستانت آسمان مشتری
کی نشستی دیو وارون چون نگین بر تخت زرگر نوشتی نام تو جمشید بر انگشتری
باش تا عهد همایونت نماید ملک راصورت نوشیروان و عادت اسکندری
هر زمان ملکی شود گردون صفت زیر و زبرثابت آمد دولتت چون قطب چرخ و مشتری
دین و دانش را به دوده خلق را باری که یافتاز چنین سیرت سلیمان شاهی و پیغمبری
آن شنیدستی که یوسف شاه شد در ملک مصراز چه؟ از درویش بخشائی و رحمت گستری
دام حج و عمره و بوسیدن سنگ سیاهبهر ضبط صید خیرات آمد و فرمانبری
روی من داعی مبارک داشتندی خسروانبوسه دادندی به رو از روی چاکرپروری
چشم ما روشن به روی تست چون چشم فلکچون به چشم مرحمت بر روی کارم ننگری؟
صد هزاران دور گردون بر سرت گسترده بادسایهٔ ترکان که آمد آفتاب خاوری
از جوانی و جمال و جاه و جان برخور که توچون جوانی و جمال و جاه و جانان درخوری