گنج

شمارهٔ ۹۱

دل ز من برده‌ای و می‌دانیآشکار است این نه پنهانی
به دلِ بُرده نیستی خرسندباز در بند بردن جانی
ملک ما خود دلی و جانی بوداین ببردی و در پی آنی
ندهم جان به رایگان به کفتکه به دل می‌خورم پشیمانی
کار دل خود گذشت لیکن جانگر دهی بوسه بوکه بستانی
خواندیَم دی ولی نه از پی آنکه مرا نزد خویش بنشانی
خواندیم دی ولی نه از پی آنکه مرا نزد خویش بنشانی
بعد عمری نه این امیدم بودکه چنین خوش‌عنایتم خوانی
گر سگ خویش داده‌ای لقبمچون سگان از درم چرا رانی
غارت خانهٔ دلم کردیکه نه در شهر کافرستانی
رو که ایمان به کیشت آوردمکآفت عقل و دین و ایمانی
با چنین اعتقاد و دین که توراستکافرم کافر ار مسلمانی
دل ویران من چو مسکن تستلیک رسم است گنج و ویرانی
غم تو بی‌تو چون توانم خوردمن و حالی بدین پریشانی
به خدا کت سپاس‌ها دارمگر ازین زندگیم برهانی
ناتوانم مدار رنجه مرارنجه شو گه گهی که بتوانی