شمارهٔ ۹۰
باز این چه فتنهایست که در ما فکندهایبازم در آتش غم و سودا فکندهای
آوازهٔ فراق درافکندهای وز آندر شهر شور و فتنه و غوغا فکندهای
وصلی که رونقش به ثریّا رسیده بوددر خاکش از چه روی به عمدا فکندهای
تا سایهٔ خود از سرِ ما برگرفتهایدر پای غم چو سایهام از پا فکندهای
تا راز خود چو حلقه درافکندمت به گوشدر هر دهان حدیث خود و ما فکندهای
عاشقتری ز بنده که از عشق روی خویشبر آینه نظر به تماشا فکندهای
بر روی خویش شیفتهای تا بر آینهنور جمال آن رخ زیبا فکندهای
منگر به روی خود که به رشکم ز روی توبر خویشتن نظر به چه یارا فکندهای؟
گفتی شبی به لطف که بوسی ببخشمتخود گفتهای و باز تقاضا فکندهای