گنج

شمارهٔ ۹۲

پیداست خود که نیست ترا رای آشتیزیرا که گم شده ست سروپای آشتی
برتافتی ز مهر و وفا روی دل چنانکنه روی صلح داری و نه رای آشتی
با ما دلت به کینه چنان مشتغل شده ستکو نیز خود ندارد پروای آشتی
بردوختی به کینه‌وری چشم مردمینگذاشتی به حیله‌گری جای آشتی
با اینهمه جفا که تو کردی به جان مندل می‌کند هنوز تمنّای آشتی